دیشب ما خونه عمم دعوت بودیم من چون کنکوریم از خونه بیرون نمیرم بابام خیلی گفت بیا بریم برنامت تموم شده رفتم و پسر خاله بابام با خانومش و بچه هاش هم دعوت بودن
من با پسرشون همبازی و دوست بچگی بودم دیگه بزرگ شدیم اون خودشو یه حالتی عین خودمون دخترا بعضی وقتا خودمونو میگیریم محل نمیدیم ب هیچکس همینطوری رفتار میکنه انگار همه دنبالشن پسره خود چیز پندار
خونه عمم دو طبقه هست طبقه بالا یه سوییت ، خواهر کوچیکم هفت سالشه و با بچه های عمم رفته بودن طبقه بالا ک آقایون هم همونجا بودن عمم گفت برو بچه هارو بیار پایین رفتن پشت بوم خودشونو میندازن پایین
من رفتم بالا قسمتی ک پله ها تموم میشه یه حال خیلی کوچیکه یه در اتاق خواب جدا یه در هم باز میشه یه حال و آشپز خونه و اتاق خواب دیگه یه در هم ب سمت پشت بوم
از جلو این در ک بابا اینا نشسته بودن ت حال داشتم رد میشدم این هم اومد دم در ، من که پام گذاشتم رو پشت بوم از پشت سرم گفت پشت لباست کثیفه😑 برگشتم فکر کردم با من نیست اخه با من حرف نمیزنن امپراتور
دیدم یه حالتی ک به یه چیز چندش نگاه کنی بهم نگاه کرد رفت از پله ها پایین
لباسم یاسی بود اندازه دو تا سکه لک شده بود آخه امروز باید پریود میشدم و زیر شکمم در حالت عادی هم بعضی وقتا درد میگیره فکر نمیکردم اینطوری شه از خجالت و حرص دارم میمیرم هنوز آخه اینو من آدمم حساب نمیکنم ولی خیلی خجالت کشیدم