از بایزبد بسطامی ملقب به سلطان العارفین پرسیدند چگونه به این درجه رسیدید
گفت کودک بودم شب هنگام مادرم پیاله ای آب خواست رفتم پیاله را پر کردم آوردم دیدم خوابش برده
مادر سحر از خواب بیدار شد دید بایزید با پیاله ایستاده بر بالینش گفت از کی اینجایی بایزید گفت از همان سرشب منتظر ایستادم هر لحظه بیدار شدید بدهم تا بنوشید مادر دعا کرد برایش و ....
خیلی اوقات یک سکانس در زندگی سرنوشتمان را نی سازد