در زمستان دیدمش...
میان سرما و تاریکی میدرخشید،
میدرخشید درست مثل خورشیدِ دمِ صبح.
در نگاهِ اول،
دو دنیا را دیدم:
یکی در سرما و تاریکی،
یکی در گرما و روشنی.
جلوتر نرفتم... آرام آرام برگشتم،
نه چون نمیتوانستم،
نه...
چون او میتوانست مرا
در همان یک نگاه
تمام کند...
و رنج من از چسبیدن به چیز هایی آغاز شد که باید رهایش میکردم.
ای بابا...
حواسم کجا رفته؟
انگار مدتهاست
چیزی از من جا مونده
و من هنوز دنبالش میگردم.
نه...
اصلاً نگرانِ من نباش.
من استادِ پنهانکاریام.
میتونم جوری راه برم،
جوری حرف بزنم،
جوری بخندم،
که خیال کنن
حالِ من
از همه بهتره.
تقریباً
مثل همیشه...
این حرف هارا از او شنیدم و میدیدم که از درد هایش چیزی نمیگوید
ولی من میدانستم زمانی که کارد به استخوان برسد ادم ها لال میشوند
اما
راستش را بخواهی...
خیلی وقت است که معتقدم این دنیا
دنیای او نیست
دنیای یک مشت خوکه بی هنرو و پررو و
احمق های به دنبال مارک و برند
با جیبی خالیه...
آری با من و ما خیلی فرق دارند.