دیدی یه لحضه های خاصی یهو خیلی هوشیار میشیو همون خیلی عجیب و ترسناکه اینکه واقعا هستی و واقعیهو بقیه ...
دقیقا یهو بخودت میای میبنی باید سالها زندگی کنی و حالا حالها مونده تا تموم بشه بعضی وقتا از خودم و همه ی آدما بدم میاد از خودم چندشم میشه میگم کاش آدم نبودم کاش یه پرنده بودم هرجا میخواستم میرفتم و آزاد بودم بنظرم ما هممون مهره ی یه بازیه کثیفیم بخاطر همین زندگی بی ارزش بارها شده ناخواسته یا حتی خیلی وقتا حواسمون نبوده به بقیه ظلم کردیم حالا ماکه بماند خیلیا بخاطر ماندگاری حکومتشون جون هزاران ادمو فقط بخاطر یکم قدرتمندتر بودن تو این بازی به وحشیانه ترین شکل ممکن میگیرن 😭😓
منم ذهنم به اونجا نمیرهحس میکنم کلا ادامه دادن و وجود داشتن خسته کننده باشه یعنی چی اخه همیشه باشیم� ...
دقیقا خیلی عجیبه ولی من حس میکنم حوصله سر بر نیست... یعنی اگه همه چی نامحدوده یعنی هیچ سرگرمی و لذت و کاری ته نداره و تکراری نمیشه
نمیدونم
من تو اون دوازده روز ج.نگ از بس شب ها بیخوابی میکشیدم و استرس مرگ داشتم مغزم یه سری انشعاب جدید زد، کم کم تونستم قبول کنم که باید یه روزی بمیرم و انقدر نترسم، و اینکه بجای غصه خوردن قبول کنم که بهر تماشای یه سری چیزا اومدم تو این دنیا... پس حسرتا و آرزوهامو یادم بمونه که بعدا عملیشون کنم(همش تاثیرات تروماست میدونم روانی شدم)
لااقل نگذار زندگی طوری پیش برود که وقتی دنیا به آخر رسید، ببینی آن که از همه کمتر دوستش داشتی، خودت بودی.