2777
2789
عنوان

دلم خونه

130 بازدید | 19 پست

همسرم سال پیش میخواست ماشین بخره خیلی اصرار کردم و نذاشتم ماشین نو بخره و نصف پول رو طلا خریدیم و نصفش رو یه ماشین ارزونتر و زد به نام باباش!!بهم هم گفت که نمایشگاهی با نام بابام نوشته بود چون بابامو میشناخت منم روم نشد بگم ننویس

اونم پولو داد مادرش و پدرش رفتن طلا خریدن آوردن و همسرم طلا رو داد ب من

مادرشوهرش همش میگفتم چون من عاشق این طلا بودم خریدم هروقتی فروختیم بدین ب من

هر بار دستمو میدید ی جوری نگام میکرد

خودم هم خورد خورد طلا خریده بودم حدود دویست گرم شده بود با طلاهای شوهرم

تا اینکه مهر ماه مدام نقشه میکشیدن که بفروشید خونه بخرید زمین بخرید چندبار شوهرم اومد ازم گرفت برد منم هی اصرار برگردون و سری آخر با قیچی از دستم برید

برد و منم قهر کردم رفتم خونه پدرم

بعد چند روز اومد منو آورد و منم چون خواهرم داره جدا میشه و نمیخوام فشار روحی روانی و مالی به خانوادم وارد شده برگشتم بعد برگشت خیلی خوب و مهربان شده بود

سالگرد ازدواجمون حسابی سورپرایزش کرد و تولدم چندتا از النگوها و بیست گرم طلای جدید خریده بود برای من

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

وای خب

بهم گفت که همه ی طلاها و برام میاره و اونایی که آورده بود رو به زور دستم کرد و گفت وضعش خوب شده اونایی که با قیچی بریده رو عوض میکنه و همش برای توسعه و من طلا رو میخوام چیکار

بهم گفت که همه ی طلاها و برام میاره و اونایی که آورده بود رو به زور دستم کرد و گفت وضعش خوب شده اونا ...

الان چند وقتیه زده ب سرم که چرا نمیاره و....

چند روزه بهش میگم بیار اولش گفت مگه قراره همه طلاها دست تو باشه

بعدش گفت قرارع خونه بخرم نصفشو بزنم به نامت و ازم خواست دنبال خونه بگردم

فرداش گفتم خب هرکاری دوست داری بکن اما من خیلی ناراحتم که طلای منو بردی دادی مادرت بیار خونه بعد هرکاری خواستی بکنی ازین خونه ببر بکن


الان چند وقتیه زده ب سرم که چرا نمیاره و....چند روزه بهش میگم بیار اولش گفت مگه قراره همه طلاها دست ...

اونم بهم گفت که هرروز هرروز میگی دست من نیست خانوادم بهم نمیدن چیکار کنم من آخه

منم گفتم یعنی چی همه طلا دارن چرا طلای منو گرفتن و نمیدن

أخر سر برگشت بهم گفت تو دنبال پول و طلایی فقط و از اولم همین بوده

منم خیلی بهم برخورد اون لیست گرم طلایی ک برام روز تولدم داده بود گذاشتم تو جیبش صبح بهش پیام دادم که من نیازی بهشون ندارم

اونم بهم گفت که هرروز هرروز میگی دست من نیست خانوادم بهم نمیدن چیکار کنم من آخهمنم گفتم یعنی چی همه ...

گفتم که دیگه را همون جداست

بخاطر چنتا تیکه طلا منو شکوندی خودت خریدی آوزدی دادی پیش همه انداختم همه دیدن الان ازم گرفتی دادی به مادرت بعد دوتا بچه بعد سالها زندگی یعنی آنقدر من بی ارزشم

نه عزیزم من فکر کردم تا اونجاس که گفتی واسم خریده الان مگه چقدر دیگه طلا ازش طلبکاری,؟یکم گذشت کن من ...

من نمیگم که نفروشه

نفروخته که برده داده مادرش

کدوم زنی زورش نمیاد

دویست گرم بود

خب

بنظرتون سکوت کنم؟بی محلی کنم به همچین مردی

چیکار کنم احساس پوچی میکنم

نه برام عروسی گرفته بود نه یک عیدی یلدایی در خونمونو زده بود بااینکه پولداره

اوج کاری که برام کرده بود همین طلا بود

منم مینداختم چون ما ترمیم همه میگفتن شوهرت ارزش نداد عروسی نگرفت نمیاد نمیره مینداختم تا دخنشون بسته شه تا فک کنن شوهر منم ب من بها داده

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792