همسرم سال پیش میخواست ماشین بخره خیلی اصرار کردم و نذاشتم ماشین نو بخره و نصف پول رو طلا خریدیم و نصفش رو یه ماشین ارزونتر و زد به نام باباش!!بهم هم گفت که نمایشگاهی با نام بابام نوشته بود چون بابامو میشناخت منم روم نشد بگم ننویس
اونم پولو داد مادرش و پدرش رفتن طلا خریدن آوردن و همسرم طلا رو داد ب من
مادرشوهرش همش میگفتم چون من عاشق این طلا بودم خریدم هروقتی فروختیم بدین ب من
هر بار دستمو میدید ی جوری نگام میکرد
خودم هم خورد خورد طلا خریده بودم حدود دویست گرم شده بود با طلاهای شوهرم
تا اینکه مهر ماه مدام نقشه میکشیدن که بفروشید خونه بخرید زمین بخرید چندبار شوهرم اومد ازم گرفت برد منم هی اصرار برگردون و سری آخر با قیچی از دستم برید