قسمت سوم
تهران، پس از بازگشت سیدعاصف
وقتی خبر دادند پرواز اختصاصی در مهرآباد نشسته، به دفتر گفتم تماس بگیرند با سیدعاصف عبدالزهراء، تا مستقیم به ستاد بیاید.
ساعت حوالی چهار و نیم صبح بود که روبهرویم نشست. کتم را درآوردم، پرت کردم روی کاناپه دفترم. آستینم را بالا دادم، نشستم مقابل عاصف. چشمهایش خسته بود، اما ذهنش بیدار. گفتم: «میدونی چرا خواستم بیای؟»
گفت: «حدس میزنم.»
همینطور که داشتم گیجگاهم را فشار میدادم گفتم: «پسر خوب، من حدس نمیخوام. واقعیت میخوام. بعد از این همه سال کار کردن در کنار من، هنوز نفهمیدی من با حدسیات و فرضیات کار نمیکنم و برام اهمیتی نداره؟ فرضیه در جای خود، ولی الان وسط آشوب باید بفهمی چرا وقتی شبانه با پرواز اختصاصی میفرستمت ایلام، اما سومین شب با پرواز اختصاصی برت میگردونم، یعنی یه اتفاق مهمی افتاده...»
برگشتم سمت میزم و کیبورد را کشیدم سمت خودم، دکمه اینتر را زدم. مانیتور روشن شد؛ چند عکس، گزارشهای متنی، اسامی رمز. فایل گزارش را باز کردم. گفتم: «منابع برونمرزیمون، داخل کادر سطح بالای منافقین، تأیید کردن که یک تیم سهنفره وارد تهران شده.»
عاصف ابرو بالا انداخت گفت: «این بیناموسا پنج نفره میاومدن، چیشد سهنفره اومدن؟»
برگشتم روبروی عاصف نشستم و گفتم: «بله. سه نفر، برای سه کار. اتصال، هدایت، و خون. حالا برات مهم نباشه چندتایی اومدن. مهم اینه همزمان با جمع کردن بحران، باید این گوسالهها رو هم جمعشون کنیم...»
ماوس را از روی میز برداشتم، روی یکی از عکسها زوم کردم، به عاصف گفتم: «کارشون اینه؛ لیدرهای میدانی اغتشاشات رو که از قبل شناسایی شدن، به هم وصل کنن، مسیر بدن، نقطه درگیری بسازن، تهش سر ببرن... جمعیت و هدایت کنن سمت مراکز حساس حاکمیتی و...»
عاصف گفت: «و ترور؟»
بدون مکث جواب دادم: «ترور، و کشتهسازی...»
چند ثانیه سکوت شد. من گذاشتم سکوت کار خودش را بکند.
گفت: «موساد؟»
گفتم: «روی بعضی تیمها سوارن. تمیز. غیرمستقیم و نیابتی. اگر اشتباه کنیم، هزینهاش ملی هست.»
عاصف تکیه داد عقب. سپس آرام گفت: «پس قراره فضا رو خونین کنن.»
گفتم: «دقیقا...»
گفت: «هدف؟»
چشم در چشمش دوختم، گفتم: «کشاندن کشور به نقطهای که تصمیمهای اشتباه گرفته بشه.»
کمی تامل کرد، بعد پرسید: «دستور چیه؟»
بلند شدم رفتم سمت پنجرهای که از لا به لای شیارهای حفاظ فلزیاش خانههای خاموش و نیمهخاموش تهران پیدا بود... چشمانم را مالیدم، با دقت بیشتری به ساختمانها نگاه کردم و در دلم برای مردم آهی کشیدم که چقدر مظلوم واقع شدهاند...
گفتم: «دستور اینه که از صبح علیالطلوع، تو مسئول پیدا کردن این سهنفری. قبل از اینکه اولین خون روی آسفالت بریزه. این سه نفر نباید به لیدرهای میدانی برسن. اگر برسن، خیابون از کنترل خارج میشه. تو مسئول پیدا کردن این سیانور زادهها هستی. خون خودت و تک تک نیروها ریخته بشه مشکلی نیست، اما نباید خونی از دماغ مردم ریخته بشه... خودت میدونی وقتی اینطور میگم نه اینکه بیرحم باشم و شما و بچههای مردم که دارن اینجا کار میکنن برام مهم نباشید؛ نه، اتفاقا شما برام مهم هستید، اما قبل از شما مردم برای من مهم هستن سیدعاصف. پرونده از حساسیت بالایی برخوردار هست. سیدحسین برای همین دستور داد تورو برگردونم از ایلام. به من اجازه نمیده زیاد وارد میدان بشم. بهم گفت میشینی توی ستاد فقط هدایت و رهبری میکنی تیم و.»
پرسید: «زمان؟»
نگاهش کردم، کمی گردنم را با دستانم مالیدم تا دردش کم بشود... گفتم: «قبل از اولین جنازهای که بشه ازش روایت ساخت.»
لبخند نزد. من هم نه. گفت: «تهران شلوغه.»
گفتم: «برای همین تو اینجایی سیدعاصف. فکر میکنی عاشق چشم و ابروت بودم گفتم بیا اینجا؟ یا چون رفیقم هستی همیشه در کنار خودم نگهت میدارم؟ من تو رو بخاطر پیگیری و ممارستی که داری کنار خودم حفظت میکنم؛ پس پیداشون کن زودتر...»
گفت: «اگه یکیشون بسوزه، بقیه جمع میشن؟»
گفتم: «نه. فرار میکنن.»
گفت: «پس باید زنده بگیریم.»
آهسته گفتم: «باید عقلشون رو زنده بگیریم. یادت باشه، این کِیس فقط دستگیری نیست. یه ضربه به دههها ترور و خونریزی سازمان رجوی هست.»
چیزی به اذان صبح باقی نمانده بود، رفتم سراغ سجادهام؛ ایستادم، رو به قبله؛ بدون اینکه به عاصف نگاه کنم، گفتم: «خونه نمیری؛ برای چندوقت با خانمت خداحافظی کن. این پرونده به طور کلی مهمه و کیسهای اون مهمتر از هر کِیسی.»
جلسه تمام شد، اما کار نه. خسته بودم، ولی شروع کردم به خواندن نماز شب. توکل کردم به خدای متعال و استغاثه به محضر حضرت زهرا سلاماللهعلیها و امام زمان عجلالله. بعد از نماز به سجده رفتم، صدها بار تکرار کردم «یامولاتی یا فاطمه اغیثینی...» سر از سجده برداشتم و دستم را روی سرم گذاشتم و با اشک دائم تکرار کردم: «المستغاثُ بِکَ یابنالحسن...»
@ akef_soleimany@ نمیشه لینک گذاشت توی ایتا کانال عاکف سلیمانی