بعد سالها پدرم اجازه داد ک پرنده بخرم منم با ذوق بدو بدو ک پشیمون نشه رفتم یکی گرفتم ولی میخاستم ازادشم یه روزی بکنم ولی صاحبش گفت ک این عروس هلندیا برن بیرون میمیرن اگ خاستی ازادش کنی من در مغازمو باز میزارم تو نیت کن ازدادش کن بیاد تو مغازه🤣
خلاصه ما اوردیمشو خوشحال بودیم یه روز بعد دوماه با پدرم رفتیم ک پرهاشو کوتاه کنه ک بیاریمش بیرونم
همین ک بردیمش پرتده فروشیه ک قبلن اورده بودیمش از اونجا افتاد ب جیک جیک کردن و خوشحالی بابام گفت چه شاده اومده اینجا دوستاشو دیده اقا از اون روز این پرنده گیر ب بابام داده بود