تجربه خودم ، که با افسردگی غیر قابل درمان مبتلا هستم ، شاید مفید باشه ، می نویسم شاید به درد کسانی خورد . من مردی 41 ساله و مجرد هستم . با هیچ زنی تا حالا ، رابطه نداشتم . شاید برای برخی خوب و برخی غیر عادی به نظر برسه ، اما موضوع بحث این نیست .هدف دلسوزی شما نیست . و نه تسکین . الان خیلی در آرزوی مرگ هستم ، نه که احساس کنم زندگی بده ، ولی من مهارت های زندگی رو یاد نگرفتم و مختصری دوست دارن بنویسم .
دوست داشتم طوماری بنویسم ولی باید در چند سطر خلاصه کنم .
از کودکی که چشم باز کردم ، کسی با من زیاد حرف نمیزد . پدرم ، از مردهای قدیمی بود . هرچند مردی بسیار خوب بود، اما هیچ وقت حرف نمی زد .فقیر بود ، مادرم همیشه موقع عید که چند تا دفتر و کتاب و کیف برامون می گرفت از ترس دعوا قایم می کرد . برادرها و خواهرم ، نه اون زمان و نه الان ، رابطه ای با من نداشتن ، با هم دیگه هم رابطه چندانی نداشتن و الان هم نداریم. فامیل های درست و حسابی کمی داشتیم و پدرم با همون ها هم ارتباط نداشت .
من تا حالا در زندگی نه هدیه گرفتم ، نه مسافرت با خانواده داشتم ، نه بوسه ای و نه اعتماد به نفسی . کلا همه چی در خانواده تابو بود . از بیرون یک خانواده خوب به نظر می رسیدیم . نه کار زشتی ، نه خیانتی و نه حتی حرف بدی .
اما هیچ وقت نتونستم با دنیای واقعی ارتباط بگیرم . بچه و نوجوان و تا اوایل زندگی ، غرق تخیلات خودم بودم و زمانی که لازم شد وارد دنیای واقعی بشم ، دیدم من تجربه ای از ترس ها و نتوانستن ها و تخیلات هستم . پناهگاهی که داشتم ، تخیل بود .
حتی عشق در وجودم از حد تخیل فراتر نرفت و نبود چیزی رو در خودم حس می کردم و اون ناتوانی بود .
خلاصه ، نمیتونم بیشتر بنویسم ، همین هم کسی نمی خونه ولی مغزم ، آنچنان به دنیا بدبین شده که هر لحظه ماندن در دنیا ، شکنجه ای بر منه. خودمو نمی کشم ، چون پدر و مادر پیرم تنها میشن. هرچند الآنم چندان کمکی نیستم .
نمیدونم چرا اونقدر به اعماق همه چی فکر می کنم که نزدیک میشه بی هوش بشم . وقتی به پیری فکر می کنم و وقتی که شکست های خودم رو می بینم ، پتکی رو سرم میشه . دی میان مردم ظاهر نمیشم .
از خدا میخواهم که لااقل پایان بی دغدغه ای داشته باشم ، به زیر خاک که فکر می کنم ، آرامش میگیرم . کاش میشد از زمین فرار کنم .از قوانینش ، موجوداتش و افکارش .قصد همدردی نداشتم و نه توصیه مراجعه به پزشک و یا امیدوار کنندگی
فقط اینو میتونم بگم ، ازدواج و فرزند آوری ، صرفا لذت از کودک و جنس مخالف نیست ، آیا اونقدر قوی هستید که انسانی قدرت مند و اخلاقی بار بیارید ؟ از این بابت من از بودن خودم ، صرفا برای لذت والدین خود از اینچه فرزند می خواستند ، راضی نیستم و جسمی فرتوت و روحی پیر و خسته ، چیزی بوده که دارم