دختره رو یه قبری نشسته بود که مرحوم خانوم بود
قبر بغلی آقا بود که من فکر کردم پدرشه که فوت کرده و بخاطر پدرش داره گریه میکنه
دیگه هم صحبت شدیم خواستم برای پدرش فاتحه بفرستم نشستم زدم روقبر فاتحه خوندم دختره زانوهاشو بغل کرد تو سکوت گریه میکرد منم گفتم خدارحمتش کنه و برگشتم ولی مامانم یکم دیگه موند
شب مامانم زنگ زد میگفت تو چرا گیج میزنی چرا به قبر بغلی فاتحه خوندی دختره سر قبر مامانش نشسته بود به سوتی تو زانوهاشو بغل کرد خندید