گاه از تن و گاه از دل و گاه از عشق بیزارم
گاه در ره خندیدنت از جان ، گریزانم
گاه در خلوت خود به دور خویش میگردم
گاه در خاطره ات به عشق خویش میخندم
گاه میخوام فراموشت کنم اما...
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت.
من کنون در هیاهوی جهان گم شده ام
من کنون در دریای تلاطم جفا گم شده ام
من کنون زندگی ام برباد رفت
تو نفهیدی ولی خاطره ات همراه رفت
آری! من پذیرفتم شکست خویش را
پند های قلب بد اندیش را
من پذیرفتم گرچه عاشقی زیباست اما نیست هیچگاه جای تو اینجا
ما برای با تو بودن زندگی را باختیم
این هم درد کمی نیست، عمر خویش را باختیم
حالا سوال اینجاست ای یار همیشگی
آیا برای دیدنت یک لحظه ای کافیست؟
این سوالیست که از قلب خویش پرسیدم
ندا آمد که برای دیدینش،یک لحظه ام کافیست
تمام فکر من این بود پنهانت کنم اما
نمیدانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی