این روزها دل گرفته ای دارم.
از آدمها جدا شدم.
این چند ماه خیلی اتفاق ها افتاد.
اتفاق هایی که 90 درصدشون رو درک نمیکنم.
خیلی فکر میکنم. خیلی فکر میکنم. بغضم میگیره. ذهنم دیگه نمیکشه. اون از من بدتر.
امیدم به بعد از مرگه. هر چند که اعتقادات عمیقی ندارم ولی آرزو دارم بعد مرگ روح بشم.
روحی که از اول زندگی خودم رو با اگاهی کامل از اینکه چرا این اتفاق ها میفته و چی تو ذهن بقیه میگذره زندگی کنم.
شاید واقعا زندگی و آدمها و حقیقت اون چیزی نیست که دارم میبینم و میشنوم.
شاید اصلا من آدم بدی ام. شاید واقعا من مشکل دارم.
دیگران چه احساسی دارند؟ اونها هم مثل من رنج میبرن یا فقط منم که انقدر برام مهمه.
«گاهی آدمها دردشان را طور دیگری زندگی میکنند»