2777
2789

یه دوستایی داریم (زن و شوهرن) که معمولا آخر هفته ها خونشون جمع میشیم برای دورهمی و تفریح. دیشب هم پیش هم بودیم.


این دوستا و بچه های دیگه که قبل از من همیشه خونشون رفت و آمد داشتن، همیشه می گفتن خونشون یه موجوداتی هستند که شیطنت می کنند! طبیعتا منم باور نمی کردم و مسخرشون می کردم و هر چیزی می گفتن سعی می کردم توجیه و دلیلشو حدس بزنم، تا دیشب...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

دیشبم باز وسط حرفا موضوع چیزای ترسناکی براشون یا برای اطرافیانشون اتفاق افتاده پیش اومد، مخصوصا وقتایی که تو کوه شب می موندن یا وقتی شوهره (مثلا اسمش عرفان) تو خونه قدیمیشون تنها زندگی می کرده.


خانمه (اسمش مثلا عسل) همیشه قبلا هم به من می گفت با تلویزیونمون بازی دارن این موجودات! این دفعه اما فیلمش رو گرفته بود و نشونم داد

توی فیلم، صدای تلویزیونشون تا صد رفته بود بالا و کنترل دست خودش بود دکمه ی کم کردن صدا رو هر چی فشار می داد اثری نداشت. و بعد شوهرش رفت کنار تلویزیون دستش رو یه نقطه ی خاصی تکون داد و یهو بدون اینکه کنترل دکمه ایش فشار داده بشه صدا کم و زیاد شد و بعدم تلویزیون خاموش.

من خیلی ترسوام، طوری که عرفان بهم میگه این مدل ترسیدن تو یه وقت کار دستت میده و سکته میزنی. اما با وجود اینکه ترسوام هر چیزی باورم نمیشه و دنبال دلیلم. برای این فیلم هم دلیل اوردم که حتما تلویزیونتون اتصالی داره، و مغناطیس دست نزدیکش اثر گذار بوده.

خب این گذشت و مثل همیشه نشسته بودیم رو زمین و بازی می کردیم و حرف می زدیم. شش نفر بودیم. عرفان و عسل و من و نامردم و دو تا دوست دیگه، مثلا علی و رضا

که یهو در خونه کامل باز شد بچه ها. همه با خنده ترسیدیم و برگشتیم سمت در که یهو عرفان گفت با یه حالت شوکه گفت‌‌ وای دسته ی در کشیده شده پایین (که انگار یکی در رو باز کرده)

اولش همه ترسبدیم یه لحظه بعد دیگه گفتیم خب حتما باد بوده از توی راه پله، و حتما دسته در از قبل پایین بوده متوجه نبودیم. اینجوری خودمون رو آروم کردیم و عسل پاشد در رو قفل کرد.

علی و رضا هم اهل دیدن فیلم ترسناکن هم ترسو، و انتظار دیدن چیزای ترسناک هم دارن. برعکس من که اصلا طاقت دیدن فیلم ترسناک ندارم حتی شنیدن صداش، ولی انتظار دیدن چیز موهومی هم ندارم. گاهی علی مخصوصا، بحث راه میندازه در مورد توهم هایی که برامون ترسناکن. مثلا برای من این ترسناکه که یهو برگردم ببینم یکی از پشت پنجره نگام می کنه. برای رضا این بود که تو خونه تنها باشه و تو آینه مدتی به خودش نگاه کنه و یهو بفهمه صورتش ترسناکه. علی چند تا فیلم ترسناک کوتاه نشون بچه ها می داد، مثلا تو یکیش زنی که رو تخت دونفره کنار شوهرش خواب بود گوشیش زنگ خورد و وقتی ج داد شوهرش پشت خط بود، و گفت بیرون گیر کرده، زنه برمی گشت می دید روی تخت به جای شوهرش یه مرد با قیافه ترسناک و خندون نگاش می کنه. بچه ها می گفتن اینم خیلی توهم ترسناکیه، که به چیزی اعتماد داشته باشی و یهو شیطانی از آب دربیاد. تو همین بحثا بودیم که یهو از راهرو ساختمون صدای گریه ی بچه پیچید. خیلی واضح. انگار بغل. گوشمون بود. ساعت سه شب. یهو همه پریدیم. بعد دوباره منطقی خودمونو آروم کردیم که خب طبقه بالایی بچه دارن، و الان نزدیک سحره، حتما جایی میرن یا از جایی میان

همون طور که گفتم شش نفر ما روی زمین نشسته بودیم. خونه کوچیکه و برای اینکه جامون بشه یه صندلی گهواره ای و میز جلوی مبل ها را تا جلوی کتابخونه کشیده بودیم طوری که راه نبود کسی نزدیک کتابخونه بره. که یهو علی گفت بچه ها یکی از کتابا افتاد. همه مون برگشتیم نگاه کردیم. واقعا افتاده بود چون من قبلش دیده بودم همون کتاب رو که صاف ایستاده بود. کتابخونه هم به مبل یا چیز دیگه ای وصل نیس که مثلا بگم فشار منتقل شده تکون خورده افتاده. کولر هم روشن بود ولی جهت باد طوری نبود که بتونه باعث افتادن شه. ولی خب، گفتیم حتما تکیه گاهش درست نبوده و افتاده.زیاد پیش میاد. حالا چون ما تو موقعیت هراس و دلهره ایم دلیل نمیشه ربطش بدیم به موجودات موهوم!

و علی گفت آره بابا، اگه کتابه صاف میشد باید می ترسیدیم.

ادامه دادیم بازیمونو، و من با اینکه برعکس همیشه م ترس زیادی تو وجودم نبود اما انگار شوکه بودم. مثلا از پنجره ی اشپزخونه صدای کوبیدن به شیشه میومد یا یهو یخساز یخچال صدا می داد من می پریدم تو بغل نامزدم از ترس و ناخوداگاه، و عرفان همش با من دعوا می کرد که تو باید ترست رو کنترل کنی و کار دستت میده و تو چطور فردا می خوای تنهایی زندگی کنی و از هر چی بترسی سرت میاد و....


حدودا یه ساعتی گذشت بچه ها، و من یه لحظه نگاهم افتاد به کتابخونه، دیدم اون کتابی که افتاده بود صاف شده و تکیه داده به بقیه کتابا

گفتم بچه ها کتابه صاف شده.... و همه با تعجب و ترس سریع برگشتن سمت کتابخونه. علی و رضا کپ کرده بودن. عرفان هم کنار من نشسته بود. حواسم بهش بود. ترس و شوک واقعی رو یه لحظه تو صورتش دیدم و بعد خودش رو جمع کرد و گفت من صافش کردم.

تمام اون مدت ما رو زمین کنار هم نشسته بودیم. کسی بلند نشده بود بره سمت کتابخونه. راه جلوشم که بسته بود. عرفان هم بغل دست من بود چطور ممکن بود بلند شده باشه سمت کتابخونه رفته باشه کتاب رو صاف کرده باشه و من نفهمیده باشم؟ می دونستم عرفان برای اینکه من نترسم داره اینو میگه. بعد رضا هم خودشو جمع و جور کرد و با خنده گفت آره می خواستیم تو رو اذیت کنیم صافش کردیم. ولی کسی از جاش بلند نشده بود که اصلا. و اگه سرکاری بود چرا انقد زود لو دادی؟ و هیشکی از جاش تکون نخورده بود...

ملتمسانه به نامزدم نگاه می کردم اونم می گفت آره کار عرفان بود. می گفتم جونمو قسم بخور که دیدی کار عرفانه، قسم نمی خورد. همه مون تو حالت بهت و دلهره بودیم.

می گفتم هر اتفاقی افتاد رو می تونم توجیه کنم، افتادن کتاب رو می تونم توجیه کنم، اما صاف شدنش برخلاف قانون جاذبه س چطوری برای خودم توضیحش بدم؟ چند ساعت دیگه هم گذشت تو ترس. تصمیم گرفتیم بیدار بمونیم تا هوا روشن شه بعد بخوابیم.علی هم مثل من خیلی  شوکه بود باهام حرف زد و دلایلمو بهش گفتم اونم گفت من خودمم می خوام ته و توشو دربیارم ولی با هرکی حرف می زد بی نتیجه بود. اونم می ترسید تو تاریکی برگرده خونشون و میخواست تا روشنی هوا بیدار بمونه و بعد بره.


اخر سر عرفان از بس سوال پیچ کردم همه رو و گیج و منگ بودم حقیقت رو بهم گفت، گفت هیچ کس اون کتاب رو تکون نداد ولی لازم نیس بهش فکر کنیم. لازم نیس خودمون رو اذیت کنیم...


من ترس و وحشت ندارم دیگه فقط منگم. نمیدونم، چیزی رو تجربه کردم که با دانسته هام نمی تونم توضیحش بدم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   khanomas  |  5 ساعت پیش