با این سنم ارزوهام خاک کردم بعد این چطور زنده بمونم وقتی توسط مادر و پدر و دوست و اشنا قضاوت میشم که به درد نخور و علاف بود چطور زنده بمونم تا گلو پر بغضم اندازه یه دنیا حرف دارم ولی اخه چی بگم که بفهمید
از غم ناگفته در جوانی صدسالم شده گرچه خنده به لب دارم غصه ام بی انتهاست
کاش من روح بودم، باور کن روح خوبی میشدم، نه کسیو اذیت میکردم، نه عین روحهای مسخره بیمصرف میشدم، برای خودم سوار وسیلههای شهر بازی بسته میشدم، برای خودم کل گلای گل فروشی بو میکردم، از قفسههای کتابخونههای بسته رد میشدم، بلند بلند آهنگ میخوندم و میرقصیدم، حالا توام یواشکی هی بغل میکردم، به کی برمیخورد آخه♡