شوهر من ی کسب کاری داره دوستان بد همسر من شروع کرد ب این ک ی کار جدید را بندازیم
ما فکر کردیم خواهرش ک بیکاره بیاد ی مدت دوره ببینه بد اون کار جدیدو انجام بده حقوق بگیره
شوهرم اوردش نزدیک ی سال پیش خودش بش حقوق داد همه چیز اوکی
کامل خواهرش یاد گرفت ما رو اول قرار گذاشتیم حقوق خواهرش اگه کار جدید گرفت مبلغ بالای باشه اگرم نه ک معمولی امروز روز اول شروع کار جدید بود
خواهر ایشون روابط اجتماعی ضعیفی داره کارو بلده ولی روابط اجتماعی خیلی ضعیفه
شوهرم اومد گفت باید ی نفر دیگرم استخدام کنیم این تنهایی از پسش بر نمیاد بش گفتم باشه اگر اینجوریه باید حقوق خواهرتو یکم کمتر کنی تا برامون صرفه اقتصادی داشته باشع نمیشه ک مثلا ب طور مثال ما ماهی پنجا ملیون ب خواهرت بدیم ناها م بدیم
بد ی نفر دیگم بیاریم بش حقوق بدیم چون خواهر تو ضعف داره
صبول نکرد ن اینجوری نمیشه
هم ب خواهرم زیاد بذیم هم ی نفر دیگ رو هم بیاریم حالا ک درامد ما خوبه گفتم نمیشه ما چون ماهی فلان قد در میاریم
بی حساب کتاب کار کنیم که
بیرون بودیم اخرش برگش بم گفت حالا تو برو ب زندگیت برس
انقدر ناراحت شدم من سر کسب کارش کلی از پولمونو ک میتونستیم طلا بخریم که الان س برابر سود کنیم قبول کردم بزنه تو کار حالا ک کار شرو شده ب من اینو گف
حالا زنگ زده بیا بریم دفتر سر کار جدید گفتم من نمیام ب من دیگه هیچ ربطی نداره من ب زندگیم میرسم