2777
2789
عنوان

یکی بود یکی نبود

445 بازدید | 40 پست

زیر گنبد کبود یه دختری بود به اسم فرشته
فرشته یه دختر با پوست گندمی و لاغر اندام بود که زیباییای خاص خودشو داشت
زیباتر از چهرش موهای بلند و پرپشت و موج دارش بود
خانوادش اونو تو ناز و نعمت بزرگ کردن با اینکه وضع مالی معمولی داشتن اجازه نمیدادن هیچی تو دل فرشته بمونه
فرشته بزرگ شد کلاسای مختلف رفت دانشگاه قبول شد فارغ التحصیل شد و تو رشته ای که دوس داشت سرکار میرفت
فرشته پر از هدف بود و تا حدودی خودش رو موفق میدید
از اونجایی که یه دختر خوش رو و خوش برخوردی بود همیشه خواستگارای زیادی داشت خواستگارایی که واقعا طالبش بودن و همه آدم حسابی بودن
خواستگارای با خانواده، پولدار یا حتی دکتر و مردایی که اقامت خارج از کشور داشتن
ولی فرشته به همه جواب منفی میداد چون فکر میکرد هرچی تو سن بالاتر ازدواج کنه درصد خطای کمتری تو انتخابش داره
در نهایت تو سن 27 سالگی با یه مردی ازدواج کرد که کمی از خواسته هاش دور بود ولی حرفای خوبی میزد حرفایی که نشون از پختگی بود...

نامزدی گذشت...
عقد گذشت...
عروسی گذشت...
روز سوم عروسی به دلیل اینکه خانواده فرشته میخواستن بیان و نیومدن کلی بد و بیراه و توهین و تحقیر به فرشته کرد و تا جایی که تونست فرشته رو کتک زد
شب خیلی سختی و صبح کرد
صبح پدرشوهرشو صدا زد تا این موضوع رو بهش بگه تا برخورد مناسبو با پسرشون بکنن
اما پدرشوهرش این موضوع رو خیلی عادی جلوه داد و در نهایت گفت باید صبور باشی تا درست بشه
موضوعی که برای فرشته انقد حیاتی و مهم بود برای همسرش و خانوادش یه چیز نرمال بود
و اونجا بود که فهمید چی به سرش اومده و با چه خانواده ای وصلت کرده

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

نامزدی گذشت... عقد گذشت... عروسی گذشت... روز سوم عروسی به دلیل اینکه خانواده فرشته میخواستن بیان و ن ...

نتونست به خانواده خودش بگه چون نگران بود غصه بخورن جدایی از اینکه خانوادش توان مقابله با خانواده همسرش رو نداشتن
پس سکوت کرد...
کبودیای روی دست و پاهاشو میپوشوند که کسی متوجه نشه
روزا و شبا گذشت و شوهرش به هر بهانه ای کتکش میزد فحاشی میکرد توهین میکرد و هیچوقتم پشیمون نبود
فرشته باردار شد و یه پسر به دنیا اورد
به امید اینکه شاید شوهرش سر به راه بشه
اما نشد...
تو بارداری کتک خورد
وقتی زایمان کرد کتک خورد
همیشه کتک میخورد

نتونست به خانواده خودش بگه چون نگران بود غصه بخورن جدایی از اینکه خانوادش توان مقابله با خانواده همس ...

یکی از مظلومانه ترین کتکایی که خورد وقتی بود که نوزادش تو بغلش بود و شوهرش گفت بزارش تو تختش تا کتکت بزنم فرشته هم گذاشت
با ضربات دست چنان به سرش میزد که در عرض چند لحظه سرش باد کرد و فرشته انقد بی دفاع بود که حتی نمیتونست دستشو به عنوان سپر روی سرش نگه داره تا کمتر درد بگیره
بازم فرشته صداش درنیومد و به کسی چیزی نگفت

یکی از مظلومانه ترین کتکایی که خورد وقتی بود که نوزادش تو بغلش بود و شوهرش گفت بزارش تو تختش تا کتکت ...

یه روز به دلیلی که خودشم نمیدونست چرا مورد حمله شوهرش قرار گرفت و جلوی چشم بچش مامانشو زیر مشت و لگد گرفت ظرفارو دیوانه وار میشکوند و بچش فقط جیغ میزدو گریه میکرد
فرشته خونه رو ترک کرد موقع رفتن میخواست بچشو ببره که شوهرش نزاشت حتی اجازه نداد بچشو ببوسه
راهی حرم شد...
اونجا یه دل سیر گریه میکرد و نمیدونست به کجا پناه ببره
در نهایت برگشت خونه پدریش که بازم صداش درنیومد که از شوهرش کتک میخوره
و بازم خانواده شوهرش برش گردوندن خونه
و حتی شوهرش دیگه عذرخواهی هم نمیکرد و میگفت تقصیر توئه که منو عصبی میکنی

یه روز به دلیلی که خودشم نمیدونست چرا مورد حمله شوهرش قرار گرفت و جلوی چشم بچش مامانشو زیر مشت و لگد ...

همسرش دیگه حرمتی واسش قائل نبود وسط خیابون تو جمع تو خونه همه جا فرشته رو خار میکرد سرش داد میزد
فرشته دیگه از هر حرکتش میترسید
به جز همه ی اینا هروقت پولی از شوهرش میخواست همیشه باید ده بار بهش میگفت و با دلیل میگفت اون پولو برای چی میخواست یه وقتایی میداد یه وقتایی هم نه
مدام به خانواده خودش میلیونی پول میداد ولی حتی بیست هزار تومنم توی حساب خانمش نبود
خیلی جاها خجالت زده شد از اینکه جیبش خالیه
گذشت...

همسرش دیگه حرمتی واسش قائل نبود وسط خیابون تو جمع تو خونه همه جا فرشته رو خار میکرد سرش داد میزدفرشت ...

موهاش شروع به ریزش کرد
کلی موی سفید رو سرش پیدا شد
دختری که تو ناز و نعمت بزرگ شده بود گاه و بیگاه زیر مشت و لگدای شوهرش له میشد
دیگه غروری براش نمونده بود
شبا تا صبح از گریه تلف میشد اما مجبور بود تنهایی شبشو صبح کنه
تو مریضیا شوهرش کنارش نبود
نه تو خوشی نه تو ناخوشی
فرشته به تشخیص پزشکش دچار افسردگی حاد شده بود و یواشکی قرص مصرف میکرد
گاهی به خودکشی فکر میکرد
اما به تنهایی پسرش با این خانواده فکر میکرد که قراره چطور بزرگش کنن
و هنوزم که هنوزه نتونسته پسرش رو تنها بزاره و بره

یه روز به دلیلی که خودشم نمیدونست چرا مورد حمله شوهرش قرار گرفت و جلوی چشم بچش مامانشو زیر مشت و لگد ...

غلط کرده که گفته تقصیر توعه

همیشه تقصیر توعه ؟؟ زبون حرف زدن نداره ، مگه جنگله که لا کتک باید با یکی حرف بزنه؟؟

♦️♦️من مرد هستم♦️💢حتی اگه یه شب باعث شدی یه نفر با غم بخوابه به انسان بودن خودت شک کن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

گاهی

mahhddii | 18 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز