زیر گنبد کبود یه دختری بود به اسم فرشته
فرشته یه دختر با پوست گندمی و لاغر اندام بود که زیباییای خاص خودشو داشت
زیباتر از چهرش موهای بلند و پرپشت و موج دارش بود
خانوادش اونو تو ناز و نعمت بزرگ کردن با اینکه وضع مالی معمولی داشتن اجازه نمیدادن هیچی تو دل فرشته بمونه
فرشته بزرگ شد کلاسای مختلف رفت دانشگاه قبول شد فارغ التحصیل شد و تو رشته ای که دوس داشت سرکار میرفت
فرشته پر از هدف بود و تا حدودی خودش رو موفق میدید
از اونجایی که یه دختر خوش رو و خوش برخوردی بود همیشه خواستگارای زیادی داشت خواستگارایی که واقعا طالبش بودن و همه آدم حسابی بودن
خواستگارای با خانواده، پولدار یا حتی دکتر و مردایی که اقامت خارج از کشور داشتن
ولی فرشته به همه جواب منفی میداد چون فکر میکرد هرچی تو سن بالاتر ازدواج کنه درصد خطای کمتری تو انتخابش داره
در نهایت تو سن 27 سالگی با یه مردی ازدواج کرد که کمی از خواسته هاش دور بود ولی حرفای خوبی میزد حرفایی که نشون از پختگی بود...