حالات من
فردا مهمون یهویی دارم
تا الان داشتم بی صدا اشپزخونه تمیز میکردم ظرف میشستم
شوهرم اتاق خوابیده بود در بسته بود یهو داد زد گمشو اب رو ببند سرصدا نکن
چون یهو داد زد تو بی صدایی بدجور ترسیدم دستمو گذاشتم رو قلبم گفتم وای قلبم واستاد گف بمیر دیگه
همچین دلم شکست گفتم انشالله ب حق اولاد زهرا ب حق درد پهلوی خانم زهرا بمیرم مث سگ زوزه بکشی از تنهایی
گف ب درک گه میخوری سرصدا میکنی نصف شب رف خوابید منم اومدم دراز کشیدم با چشمای پر اشک تایپ میکنم
و یادم افتاد چقد دلمو شکسته تو طول این سال ها چقد روحمو کشته چقد اسیب دیدم ازش