2777
2789

۶ ماهی که نامزد بودیم با هم خیلیییی خوب بودیم ، عاشقم بود ، انقدر قربون صدقه ام میرفت ، تمام زندگیش شده بودم ، تا رسیدیم به شب عقد ، قرار بود که بعد از عقد ما با همدیگه باشیم ، یعنی یا بریم خونه ، یا بریم یه جایی که پیش هم باشیم ، این قرار را هم خودمون نذاشته بودیم ، مامانم دوست داشت اینطوری باشه ، حالا چرا چون وقتی خودش عقد کرده بود ، باباش شب عقد دعوا کرده بود که داماد خونشون بمونه ، مثلا میخواست برای من اونطوری نشه ، روز عقدم اومد گفت من هماهنگ کردما ، گفتم بابا جان من از این چیزا خوشم نمیاد ، همسرم هم گفته دوست نداره چرا اصرار میکنی ، گفت دلیلش چیه ، بهش گفتم مگه همه چیزو باید با جزئیات گفت ، حالا به مامانم هم برخورد دیگه روز عقد ما با من حرف نمیزد ، که چرا اینطوری جواب دادی ، ما هم گفتیم باشه هر چی تو میگی، بعد جالب این شد ما خوش بودیم تا شب شد ، یهو برادرم و اینا دور همه جمع شدن ، نگو این وسط خالم فتنه درست کرده که به برادرم گفته میدونی اینا میخوان شب پیش هم باشن ، اونم رگ غیرتش بالا زده بود ، عصبانی گفت نمیشه ، حالا مامانم صدام کرده که ببخشید برنامه عوض شد ، اعصاب ما رو اون شب بهم ریختن

اخرش هم در نهایت ما پیش هم بودیم

همه فکر میکنن حالا میخوان چیکار کنن و فلان و بیسار

بابا ما فقط میخواستیم پیش هم باشیم همین

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بعد از عقد داستان خانواده من شروع شد ، چرا رفتید بیرون ، چرا دیر اومدی ، چرا فلان کردی ، تازه یه تبصره هم گذاشتن که تحت هیچ شرایطی حق نداره همسرم شب بیاد خونه ما بمونه ، یعنی قشنگ پدر منو در اوردن خانوادم ، خوشی نکردم ، هر جا هم که از طرف من به جایی نمیرسیدند ، همسرم رو میکشیدن کنار ، از طریق اون عمل میکردند ، اونم که هر کی هر چی میگفت ، میگفت باشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   آهو1957  |  6 ساعت پیش
توسط   aypari  |  7 ساعت پیش