۶ ماهی که نامزد بودیم با هم خیلیییی خوب بودیم ، عاشقم بود ، انقدر قربون صدقه ام میرفت ، تمام زندگیش شده بودم ، تا رسیدیم به شب عقد ، قرار بود که بعد از عقد ما با همدیگه باشیم ، یعنی یا بریم خونه ، یا بریم یه جایی که پیش هم باشیم ، این قرار را هم خودمون نذاشته بودیم ، مامانم دوست داشت اینطوری باشه ، حالا چرا چون وقتی خودش عقد کرده بود ، باباش شب عقد دعوا کرده بود که داماد خونشون بمونه ، مثلا میخواست برای من اونطوری نشه ، روز عقدم اومد گفت من هماهنگ کردما ، گفتم بابا جان من از این چیزا خوشم نمیاد ، همسرم هم گفته دوست نداره چرا اصرار میکنی ، گفت دلیلش چیه ، بهش گفتم مگه همه چیزو باید با جزئیات گفت ، حالا به مامانم هم برخورد دیگه روز عقد ما با من حرف نمیزد ، که چرا اینطوری جواب دادی ، ما هم گفتیم باشه هر چی تو میگی، بعد جالب این شد ما خوش بودیم تا شب شد ، یهو برادرم و اینا دور همه جمع شدن ، نگو این وسط خالم فتنه درست کرده که به برادرم گفته میدونی اینا میخوان شب پیش هم باشن ، اونم رگ غیرتش بالا زده بود ، عصبانی گفت نمیشه ، حالا مامانم صدام کرده که ببخشید برنامه عوض شد ، اعصاب ما رو اون شب بهم ریختن
اخرش هم در نهایت ما پیش هم بودیم
همه فکر میکنن حالا میخوان چیکار کنن و فلان و بیسار
بابا ما فقط میخواستیم پیش هم باشیم همین