وقتی پونزده سالم بود ازدواج کردم شوهرمو آقام انتخاب کرد من شب خواستگاری دیدمش حتی ازم نپرسیدن میخواهیش یا نه ...
شوهرم خیلی سیب زمینی بود اینگار اونم به زور آورده بودن بیچاره اونم سنی نداشت بعد از سربازی آورده بودنش سر سفره عقد ولی خیلی بی مسولیت و بی بخار بود در عوض یه مادر جادوگر و چهار. تا خواهر عفریته داشت برادر بزرگه جنوب زندگی میکرد و من شدم کیسه بوکس این خانواده اگه بخوام بگم این خانواده چه بلایی سرم اوردن قد یه شاهنامه میشه اینقدر عذابم دادن هم خودشون کتکم میزدن هم شوهرم میزد هم گاهی به بابام میگفتن اونم میامد میزد. آخه بابام شب عروسی ام گفت این کنیز شما اختیارش دست شما میتونید حتی بکشیدش