2777
2789
عنوان

مادر دهه چهلی

299 بازدید | 32 پست

اول از همه خوش آمد میگم به کسایی که به تایپک من امدن .دوم از همه باید بگم من ده ساله عضو نینی سایت هستم و دوستان بسیاری اینجا دارم ولی دلم نمیخواست با کاربری اصلی ام مشکلمو بگم چون وضعیتی که توش هستم خیلی خجالت اوره پس امروز یه کاربری فیک زدم تا با اسم مستعار از شمایی که بیشترتون جای دخترم هستید کمک بگیرم جلو تر بگم اگه غلط املایی و نوشتنی دارم به بزرگی خودتون ببخشید تا سیکل بیشتر سواد ندارم

وقتی پونزده سالم بود ازدواج کردم شوهرمو آقام انتخاب کرد من شب خواستگاری دیدمش حتی ازم نپرسیدن میخواهیش یا نه ...


شوهرم خیلی سیب زمینی بود اینگار اونم به زور آورده بودن بیچاره اونم سنی نداشت بعد از سربازی آورده بودنش سر سفره عقد ولی خیلی بی مسولیت و بی بخار بود در عوض یه مادر جادوگر و چهار. تا خواهر عفریته داشت برادر بزرگه جنوب زندگی میکرد و من شدم کیسه بوکس این خانواده اگه بخوام بگم این خانواده چه بلایی سرم اوردن قد یه شاهنامه میشه اینقدر عذابم دادن هم خودشون کتکم میزدن هم شوهرم میزد هم گاهی به بابام میگفتن اونم میامد میزد. آخه بابام شب عروسی ام گفت این کنیز شما اختیارش دست شما میتونید حتی بکشیدش


وقتی پسر بزرگم به دنیا آمد اون شد دلیل زندگیم بارها تو زمستون بچمون ازم میگرفتن منو از خونه بیرون میکردن بچه نوزاد از گرسنگی گریه میکرد منم پشت در به التماس که تروخدا بچمو بدید بهم غذا کم میدادن مجبور بودم کل کارهای خونه رو انجام بدم پسر دومم که به دنیا آمد همه خواهرشوهرهام ازدواج کردن مادرشوهرمم خیلی آروم تر شده بود دیگه فقط با زبونش ازار میداد و منم یکم روی آرامش گرفتم به خاطر یه مشکلی که تو حوصله این بحث نمیاد مجبور شدن خونه رو بفروشن و یه خونه دو طبقه گرفتیم ما طبقه دوم و مادرشوهرمم طبقه اول خیلی بیشتر استقلال داشتم. همیشه میگفتم این پسرها پشتیبان منن تکیه گاه منن تو اوج سیاهی زندگیم این دو تا فرشته شده بودن نور زندگیم قسم خوردم اگه ازدواج کردن عروس رو روی سرم بذارم عروسم از دخترمون عزیزتر بشه


قسم خوردم هر اشک خودمو بکنم خنده زندگی پسر و عروسم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

کنجکاو شدم

باز خاکستری شدی‌ یا وضعیت سفیده ؟ خوندن اینجا ارزشش رو داره که به هدفت دیرتر برسی ؟ ولگردی رو بذار کنار دختر برو به کارت برس 💵💲💸یه ضرب المثلی وجود داره که میگه میخوای نفهمم بسوزی ؟ این یعنی طرف انتخاب می‌کنه که نفهمه تا با نفهمیدنش تو رو بسوزونه ، اگر بخوای باهاشون وارد جر و بحث بشی انقدر توی نفهمیدن ثابت قدمن که هرگز اون بحث به نتیجه نمی‌رسه ، از یه جایی به بعد کلمه ها نمیتونن این سطح از نفهمیدن رو پوشش بدن و چون طرف برای نفهم موندن به ابزار نیاز داره ممکنه به فحاشی هم رو بیاره یه نصیحت دوستانه برات دارم به محض اینکه دیدی طرف مقابلت انتخاب کرده که نفهمه تا بسوزی به جای سوختن دست از تلاش برای فهموندن حرفت بردار چون این آدم انتخاب کرده که نفهمه این امضا رو اینجا گذاشتم که یادم بمونه اگر حرفم رو گفتم و باز طرف مقاومت داشت نسبت به فهمیدن و داشت پرت و پلا می‌گفت به خودم یادآوری کنم که دست از تلاش بردارم چون این آدم انتخاب کرده که نفهمه ، اگر من یادم رفت شما یادم بیارید 😁 تجربه زایمان طبیعی بسیار آسون https://www.ninisite.com/discussion/topic/14642819/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%85

منم لایک کنید

بی نهایت دوستت دارم عشق خنگولم .....😘خدایا شکرت چون تو بهترین یار و رفیقم بودی 😘آرزوهامو هم میسپارم به خودت که همیشه پناهم بودی بازم باش خودت میدونی چقدر بهت نیاز دارم ♥️

بعد از پسر دومم تا مدت ها بچه دار نشدم نمیخواستیم چون بارداری و زایمانی که تجربه کردم جهنم بود مرگ برام بهشت بود پسرهام اواسط دهه شصت به دنیا آوردم و اوایط هفتاد هم خدا دو تا دختر بهم داد.اختلاف سنی دخترهام با پسرهام زیاد بود هیچ وقت صمیمی نشدن دخترهام شبیه عمه هاشون شدن میدیدمشون عصبی میشدم وجودم پر از خشم میشد بابت هر چیزی کتکشون میزدم بعد از عذاب وجدان میمردم میرفتم ازشون معذرت خواهی میکردم میگفتم مادر رو حلال کنید . تا اینکه مادرشوهرم مرد . هیچ وقت حلالش نکردم خدا هم ازش نگذره .زمان گذشت من بازم بی دلیل از دخترهام عصبانی بودم برعکس عاشق پسرهام بودم . دخترهام دوتایی با هم خیلی جور بودن یه بار قاشق داغ گذاشتم رو دست دخترم چون بستنی داداشش رو خورد و وقتی گفتم چرا خوردی گفت دلم خواست همون لحظه قیافه عمه اش که بچمو ازم جدا میکرد آمد جلو چشمم و منم دستشو داغ کردم ..خواهرم فهمید تف کرد تو صورتم گفت نمیترسی آه این بچه تو رو بگیره تو هم عین مادرشوهرتی

ای بابا

لطفا لایک کن

بی نهایت دوستت دارم عشق خنگولم .....😘خدایا شکرت چون تو بهترین یار و رفیقم بودی 😘آرزوهامو هم میسپارم به خودت که همیشه پناهم بودی بازم باش خودت میدونی چقدر بهت نیاز دارم ♥️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز