2777
2789
عنوان

خانواده بد😞

146 بازدید | 26 پست

سلام دوستان ،،، خیلی دلم گرفته از خانواده و مادری ک دارم

من یه برادر دارم دوسال از خودم بزرگتره همیشه از بچگیمامانم اونو بیشتر از من دوس داشت من سال ۴۰۰ عقد کردممامانم کاری باهام کرد ک نامادری نمیکنه😔 انقدر از شوهرم توقع داشت که داماد باید دم ب دقیقه زنگبزنه برای خانواده دختر خدمتگذار باشه ببره مسافرت کادوی گرون بگیره هرروز با من دعوا داشت شوهر منو ب چشم شوهر خودش میدید حالا همسر من انقدر جوون پاک درست با اخلاق و مهربونه یکبار بی احترامی نکرد ن ب خانوادم ن تو این چند سال به من،،،، دست تنها بدون کمک خانوادش همه کار برام کرد بله برون سالن وی آی پی گرفت خانوادم حتی یه شیرینی نگرفت ۰ تا۱۰۰ همسرم خرج کرد،، عقد مفصل گرفت تالار با فیلمبردار و باغ و همه چی کیک ۵ طبقه و طلا و... خانوادم اصلا خرج نکردن،،، جهازمم ۰تا۱۰۰همسرم داد حالا اوضاع شوهرم اصلا خوب نبود و نیست پدرشینا مستاجر همسرم ب سختی همه کار برام کرد،،، عقد ما دوسال شد مادرمینا هیچ اقدامی برای جهاز نمیکردن حتی ضامن برای وامم جور نمیکردن،،، دیگ همسرم گفت اینا بیخیالن نمیشه اینجوری بمونیم رفت یه خونه تو نارمک تهران اجاره کرد شب اومد خونه مامانمینا گفت ک دیر شده ۲ ساله تو عقدیم مامانم داد و بیداد ک تو فلان نکردی و ...... اونجا واقعا بیگناه بود همسرم و تک افتاده بود حتی اشک همسرمو در اورد منم پشتش وایسادم وسیله هامو جمع کردم ساعت۲ شب زدیم بیرون اومدیم تو همون خونه خالی ک همسرم گرفت و درعرض یکهفته همه ی وسیله هارو هررزو گرفتیموخونه رو چیدیم،،،، بعد دوسال بیخبری از مادرم حتی نگفت دختر مرده یا زنده یه شب همسرم بهش زنگ زد با گل و کادو شیرینی رفتیم اونجا ک هرچی هست بذاریم کنار از نو شروع کنیم ،،، باز ما دوتا ک تقصیری نداشتیم پا پیش گذاشتیم ،،، مادرم گفت باید دعوتمون کنیید... بجای اینکه اون دخترشو دعوت کنه کادو بهش بده. ما دعوت کردیم ،،، من فسنجون قورمه سبزی دلمه پیراشکی همه چی درست کردم من دستپختم خیلی خوبه خونه مادرم تاحالا اشپزی نکرده بودم چون مادرمم خودش اشپزی نمیکرد همش از بیرون همش حاضری من میزو ک چیدم بابام تعجب کرد ک کاره خودم باشه مامانم شروع کرد از کل خونه ایراد گرفتن کوسیله های من (یعنی مادرم) قشنگتره از همه چی ایراد گرفت باهم خوب بودیم تماس میگرفتیم هرشب تا اینکه من باردار شدم بهش ک گفتم خبر دادم با ذوق گفت خب برای من عادیه نازا نبودم ک😳 گفتم مامان چندبار نوه دار شدی میگی برام عادیه... خلاصه گوشیو قطع کرد وخبری ازش نشد حتی یه زنگ بگه دخترم تنهاس اولین بارشه ... تا ۸ ماه گذشته چندروز پیش زنگ زده من با زنداییت دعوام شده با فامیلای من یوقت در ارتباط نباشی پدرتو در میارم گفتم مامان زنگ زدی بگی با فامیلام در ارتباط نباش!!!!! پس حاملگی من بعد ۸ ماه برات مهم نیست اصلا نوه نمیخوای!!! گفت ن مهم نیست شوهرت باید میومد ازم خواهش میکرد ک بیا پیش دخترت بارداره گفتم پس سیسمونی گفت برو بابا وبلاکم کرد. حتی سه ساله نذاشته با مادربزرگو داییام در ارتباط باشم یا ببینمشون الان ۳ هفته دیگ زایمانه خیلی دلم گرفته ک تنهام کسی نیست حتی یکنفر از فامیلام نفهمیدن من باردارم همسرمم خواهر نداره مادرشم بچه بوده فوت کرده😔 همش میگم خودم زنگ بزنم مادربزگم بگم بهش ولی میگم چفایده خیلی دلم گرفته نمیدونم چیکار کنم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

عزیزم خیلی ناراحت شدم

ایشالا که به سلامتی زایمان میکنی

در مورد خانوادت هم فکر نکنم دیگه مادرت تغییر کنه برای اینکه اعصاب خودتون راحت تر باشه بنظرم باهاشون در ارتباط نباش

بابات چی؟ نمیشه با مادرت صحبت کنه؟بعد چطور نمیزاره با خانواده مادری در ارتباط نباشی؟تلفن رو بردار صح ...

یبار زنگ زدم ب مادر بزرگم وداییم ابروشونو برد ک چرا باهاش در ارتباط هستید مادربزرگم بهم گفت دختر دیگ زنگ نزن مادرت ابرومونو میبره بعد مادربزرگم پاشو عمل کرده اصلا ب من نگفته مادرم روحمم خبر نداشته ولی ب مادربزرگمینا نمیگ بامن در ارتباط نیست میگه در ارتباطیم جهاز دادیم میریم میایم مادربزرگم ناراحت شده ک چرا پامو عمل کردم نوه ام زنگ نزده مامانم ب دروغ گفته خوشش نمیاد وقتی شنیدم خیلی اسک ریختم مادربزرگمو دوس دارم من اصلا نمیدونستم ک عمل کرده

مادربزرگت اخلاقش چجوریهبابا زنگ بزن بهشخاله ای کسی که هواتو داشته باشه چی؟؟

یبار به یکی از داییام و زنش گفتم همون چندماه اول ک اومدم سر زندگیم بعدش قسم خوردن ک ب کسی نمیگن زنش چندباری تماس گرفت بعدش دیگ انگار ترسیدن خبری ازشون نشد هرچی ام گفتم رفتن ب دیگران گفتن

خیلی شبیه منی

اخر سرم مجبور شدم بهیار بیمارستان بگیرم و کمکم باشه واسه زایمان که خدارو شکر خیلی هم راضی بودم

چندساله خانوادمو ندیدم و حالم خیلی بهتره فقط میترسم خدا ازم ناراحت بشه که قهرم وگرنه هیچیم نیست

غمت نباشه ما شوهرای خوب داریم و همین خودش نعمته

منم یه داداش دارم که بزرگتره و اونو خیلی دوست دارن و منو میکوبن زمین همش

ذوق بزن واسه تولد بچه ات

ساکش رو آماده کرررردددددی؟icon



یبار زنگ زدم ب مادر بزرگم وداییم ابروشونو برد ک چرا باهاش در ارتباط هستید مادربزرگم بهم گفت دختر دیگ ...

عجباااا

خب خودت احوالپرسی کن ازشون. بگو من در ارتباط نیستم باهاش.

اگر بازم گفت زنگ نزن بگو دیگه توقع نداشته باشید. تکلیفتو روشن کن تو رابطه هات.

ان شالله بچه رو صحیح و سالم بغل بگیری.

ان شالله خدا بهت توان و نیرو بده محتاج کسی نباشی

عزیزم خیلی ناراحت شدم ایشالا که به سلامتی زایمان میکنی در مورد خانوادت هم فکر نکنم دیگه مادرت تغییر ...

ن اصلا هرسری ک حرف میزنه انگار با دشمنش حرف میزنه هی میگم مامان مگ منو نزاییدی مگ دخترت نیستم چی میخوای همش میگ شوهرت باید از ما خواهش کنه باید فلان کارو کنه

خیلی شبیه منیاخر سرم مجبور شدم بهیار بیمارستان بگیرم و کمکم باشه واسه زایمان که خدارو شکر خیلی هم را ...

بخدا منم نمیبینمشون راحت ترم

ولی همش دلم میگیره میگم منکه دختر بدی نبودم تو خونشون مظلوم بودم توقعی ام نداشتم بابام داداشم اصلا چیزی نمیگن ب مامانم اصلا دلشون ب رحم نمیاد😔

ن اصلا هرسری ک حرف میزنه انگار با دشمنش حرف میزنه هی میگم مامان مگ منو نزاییدی مگ دخترت نیستم چی میخ ...

خیلی ببخشید معذرت میخوام که این حرفو میزنم اما انگار مادرت عقده داره ، برای سلامتی زندگی خودت هم که شده ازش دوری کن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز