من هنوز عروسی نکردم میخوام با مادر شوهرم توی ساختمون زندگی کنیم
خونه مال پدر شوهرمه دو طبقه اس
ولی من نمیدونم بعد عروسی چجوری باهاشون رفتار کنم
مادر شوهرم عممه
ولی اخلاقش یه جوریه
اسم شوهرم رضا ست یه روز داشتیم صبحونه میخوردیم
یه مادر شوهرم ، به شوهرم گفت باید هر وقت از سرکار برمیگردی بیای خواهرتو ببینی و بری وقتی مهمونی برگزار کردی خواهرت باید اول مجلس بشینه هر مناسبتی شد باید برای خواهرت فلان کنی
اون به شوهرم نمیگفت میگفت تا من بشنوم
من خیلی ساکتم هیچی نمیگم تا زمانی که کسی ازم چیزی نپرسه حرف نمیزنم ولی تو خونه خودمون پر حرفم
من توی روستا زندگی میکنم وقتی برای اولین بار رفته بودم پاگشا رفته بودم
چند روز موندم برگشتم به شوهرم گفته بود همه جا رفتی خواهرتو نبری جلوی من گفتا درجالی که هیچ جا نرفتیم
چون دم به دقیقه زنگ میزنن کجا رفتید بیاید داریم میریم فلان جا
من یلدام توی خونه ی خودش گرفت
چون مامانم مریض بود خونه ی خواهرم میموند
من اون روز بابام زنگ زد بهم عصبانی شد بهم گفت خودتو بی ارزش نکن چرا به ما نگفتید فلانه
منم گریه گردم
اونم با منو شوهرم حرف نمیزد
واقعا نمیدونم چی کار کنم
رفتم خونه ی خودم چه جوری رفتار کنم
توروخدا کمک کنین