بابام داشت میگف بریم خونه داداشت گفتم نمیام چون بخاطر دوست پسر داشتن بهم گف هرزه
بهم گف آدمی مثل تو باید بمیره امیدوارم بری سینه قبرستون تو با برادرات مشکل داری
عنمم حسابت نمیکنم اومد با لیوان بزه تو سرم گفت از پنجره میندازمت پایین
از چشمم افتادی بچه ای مثل تو ندارم
میبینید زندگی منو؟؟؟