دیروز اتفاق افتاد
مربوط به مادر بزرگم
دعوت بودن خونمون خواست بره بشینه تو حیاطمون منم کمکش کردم تا اونجا. باهاشم نشستم تو حیاط
یهو خواست از ایوان بلند شه دستشو گذاشت زمین زور زد تا پاشه که ۴ تا گ.ز متناوب زد خیلیم صداش بزرگ بود
من کاملا بی اراده با صدای بلند خندم گرفت هرچقدر سعی میکردم جلو خودمو بگیرم قطع نمیشد اونم عصبانی شد گفت سی چی میخندی لیوه و هی وای و ووی میکرد منم همینطوری عین گاو میخندیدم😂😂😂رفت به بابامم گفت من مسخرش کردم و بهش خندیدم اما نگفت گوزیده
قهر کرد بابامو مجبور کرد ببرش خونه😂 بعد بابام اومد دعوا کرد با من کلی فحش داد که چرا خندیدی میخواست بزنه منو
منم گفتم گوزیده غیرارادی خندیدم 🤦♀️ میگه زنگ بزن بهش معذرت خواهی کن
میترسم زنگ بزنم خندم بگیره😂😂 چی بگم جمعش کنم؟ خیلی عذاب وجدان دارم