2821
2789
عنوان

داستان زندگیم

554 بازدید | 5 پست

امشب میخام داستان زندگیمو براتون تریف کنم. ادامه تاپیک قبلم ،شوهرم بعد خوندن تاپیکام گفت برو تاپیک بزن سه بار ازدواج کردم شوهرم ازدواج اولشه من از شوهرم سه سال پیر ترم من راز شوهرمو لو دادم برو بنویس خالم زد تو گوش شوهرم چار بار فرداش قربون صدقه خالم رفتم ببین بهت چی میگن ،گفت برو بگو سکه مونو دزدیدن و و .. حتی ماجرای اون کتک کاریش .خب میخام به ترتیب براتون حقیقتارو تعریف کنم و شما داستان زندگیمو بخونید بهتر از رمان و داستان های غیر واقعیه. هم سرتون گرم میشه هم میتونید بگید بهم کجای کارام اشتباه بوده هم دردیتونو نیاز دارم .از وقتی ازدواج کردم و همه جوره از همه جا محدود شدم بهترین رفیقام نی نی سایتیا شدن اینجا یجورایی پناهمه وقتی میبینم فقط من نیستم و همه کلی مشکل دارن احساس میکنم تنها نیستم بعضیاتون منو میشناسید یا خوندین تاپیکامو دیدین .

من فاطمه ام اذر شد ۲۶ سالم. تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم مادر پدر من بچه بودم طلاق گرفتن و بعد بابام با خالم ازدواج کرد من پیش خالم بزرگ شدم و فکر میکردم مامانمه اولین شکست عاطفی زندگیم اونجا بود که به روم اورد مامانم نیست بچه ام بودم شاید ۱۰ یا۹ سالم اینا بود ..از جایی که خالم میگه من اینکارو کردم که تو زیر دست زن بابا نیوفتی و بعد طلاق خالم .مامانمم باهاش خوب شد و همگی باهم زندگی کردیم، منم از خالم گله ای نداشتم .بابام به کل منو ول کرد و چند سالی یبار سالی یبار میومد میگفت درستو بخون درس بخون. اونم نزاشت برم انسانی من از درس زده شده بودم اصلا به تجربی علاقه نداشتم و ۱۸ سالم بود که به اولین پسری که سلام علیک و گفت دوستت دارم دل بستم اونم توی گروه مجازی من

شیش سال ۸سال پیش ازدواج کردم که بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود ولی درس نگرفتم باز تنها راه نجات از بدبختیامو ازدواج میدونستم. من دختری بودم به شدت ساکت کم حرف خجالتی و درونگرا .همش خونه بودم از خونه در نیومدم دوستای کمی داشتم .از جامعه به دور بودم و به شدت دنبال شوهر کنج خونه تو سایت های همسریابی. ازدواج دومم قصدش زندگی نبود به طوری که یه هفته بعد عقد گفت من مسئول کمبود محبتای تو نیستم و خلاصه با بدبختی طلاق گرفتم و مهریمم بخشیدم .اومدم دنبال شوهر گشتم تو گروه های ازدواج و فرم معیار هامو عین بقیه ادمای گروه ازدواج

میزاشتم شاید روزی صد یا دویست بار. هیچ آدم درست درمونی تو اون گروها نبود هیچکس واقعی نبود .دیگه از تنهایی واقعا پوسیده بودم به طوری که رو آورده بودم به اگهی های دیوار تو قسمت داوطلبانه میگشتم دنبال اگهی های پیاده روی و حتی چند باری اگهی گزاشتم که شاید یه خانوم پیدا کنم باهاش دوست شم و برم پیاده روی .اکثرا مرد بودن و کم پیش میومد خانوم باشه اگه هم پیدا میشد از خودم خیلی بزرگ تر ۴۰ .۵۰ ساله ها بودن .که نمیخواستم برم باهاشون دوست شم

رفتم پیاده روی با یه پسره اشنا شدم فقط به قصد بازی بعد دید من د به در دنبال شوهر و خیلی به شدت کم توقع ام اومد سریع عقدم کرد بعد یه ماه دوستی مشکلاتم تو دوستی زیاد داشتیم ما ..

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خببب

خداجونم دختر پسرش مهم نیست هرچی باشه نذر امام زمان میکنم سالم و سلامت باشه خداجونم تک و تنهام فقط تورو دارم نذر میکنم ب دنیا که اومد ببرمش پابوس آقا امام رضا خودت مواظب بچه هام باش مواظب تو دلیم باش 💗

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پرستیژ شغلی

girl09 | 2 دقیقه پیش

نی نی یار

اشکتمساح | 3 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز