بعد ازمايش رفتيم ارايشگاه و شبشم که جشن عقد بود شانس ما همه فاميل حسوديشون شده بود عقد مارو زهر کردن فاميل شوهر من بد نيستن ولي خوب خالا بيشتر باهاشون اشنا ميشين کم کم ولي خوب با اين حال جاريه ديگه جاري مامانمو ميگم عقدو بهم ريخت و به ماهم زهر شدو فاکيل شوهر بعد شام رفتنو عقد تموم شددد
اينو بگم که شوهر من برا شهر ديگه اي بود و حدود سه ساعت تا شهر ما فاصله داره خيل خوووب دو روز از عقد گذشت که جناب همسر عزم سفر کردن که اره ديگه کار دارم بايد برم منم که هنوز وابستش نشده بودم مانع نشدم گذاشتم بره رفت اخر هفتش اومد اينجوري شرو شد هفته اي يبار ميومد و جمعه هم برميگشت طول هفته هم تلفني ولي من نشدم همون دختر درسخون قبلي افت شديد درسي و تحصيلي واببستش شدم هر هفته بايد ميديمش و اخر هفته هم ذعوا و گريه که چرا ميخواد بره ولي خوووب اون بي احساس تراز ايناس که براش مهم باشه الکي ميگفت برا من سخته ولي راحت ميرفت خونشون يبارم بخاطر اينکه فقط حوصلش سر رفته بودو ميخواست بره خونشون يه دعواي حسابي باهامون راه انداختو گذاشت رفت کلا از اول علاقه اي بهم نداشت کس ديگه اي رو دوست داشت ولي خوب باباي طرف نميزاره نميدونم دقيق من تو عقد دقيق يه ماه بعدش فهميدم وقتي پيام داد که خيلي نامردي من دوست داشتم بعد دوماه بعد عقدمون که گوشيش دستم بود ديدم با کس ديگه حرف زده وقتي به ميگفته نفسم کس ديگه اي هم نفسش بوده به کس ديگه اي هم ميگفته نفسم ديدمو حرف نزدم بخاطر خونوادم ديدن غصه هاشون اذيتم ميکرد بخاطر بابام هيچي نگفتم لال شدم و تموم شد بعد عيد که شد کرد دو هفته يبار ميومد هر چي گريه ميکردم ولي اون اين چيزا براش مهم نبود انگار نه انگار که منم هستم تو زندگيش منم همه درسامو خراب کردم مني که ميخواستم برم رياضي مني که مخ رياضي بودم رياضي افتادم خيلي برام گرون تموم شد خيلييييي از مدرسه نمونه اومدم بيرون رفتم حسابداري ولي يه ماه تمام گريه کردم دوسش نداشتم رشتمو من برا خودم ارزو ها داشتم تابستون منو برد خونشون اخر تابستون بردم گذاشتم خونمون که برم مدرسه گفتم دلم برات تنگ ميشه بيا دو سه روز بمون تا به مدرسم عادت کنم گفت کار دارم بيکار کهنيستم گذاشتمو برگشت من بهش بي اعتماد شدم وقتي اس ام اساي عشق قبليشو ديدم بي اعتماد شدم به اصطلاح گذاشتش کنار ولي تو دلش نههه