بچه ها من یه برادر دارم 19سالشه از بچگی بدون پدرو مادر من اینو بزرگش کردم از خودم زدم و تمام سعی خودمو کردم که بتونم هم پدر براش باشم هم مادر خداروشکر بچه خیلی خوبیه مشکلی که چند وقته دارم ما کلا با خانواده مادریم بعد فوت پدرو مادرم رفت و آمد نداشتیم تا من اومدم شهر مادری برای زندگی و این رفت و آمد شکل گرفت کلا سلامت روان ندارن همشون و سالم نیستن هم خودشون هم بچه هاشون بعد من یه دایی دارم کلا این دایی نبود هیچ وقت برای ما و چند وقته بخاطر خانومش که زن خوبیه رفت و آمد میکنیم بعد یه دختر دایی دارم یکی دو سال از برادر من کوچیکتره اوایل میومد پیش برادر من میشست گرم و صمیمی صحبت کردن و گپ زدن و حرف زدن من گفتم خب خونگرمه و دوست داره حرف بزنه چند وقته فهمیدم این دختره از برادر من خوشش میاد و دیشب دیدم یهو این دوتا خیره شدن به هم و نگاه میکنن به هم دیگه انگار دارن دو تاشون دل بسته هم میشن بعد دختره سلامت روان نداره وگرنه دختر خوبیه ولی برادرم با این ازدواج کنه پوست میندازه و خیلی نگرانم خیلی نمیدونم چیکار کنم از دیشب که دیدم این دوتا نگاه میکنن بهم و زل زدن موندم تو فکر چیکار باید کنم