خانما پسر خاله من ۸سال از من بزرگتره ، منرده
دیروز دو تا خیابون اونور تر از خونمون دیدمش
من معمولا به ماشینا و آدما اصن نگاه نیمکنم
یهو دیدم یه ماشینی وایساد ، با دوستش بود
دیگه سلام علیک کردیم ، با دوستش بود
گفت کچا میری بیا برسونمت و.... ( اینم بگم عین برادرمه برام)دیگه منم گفتم ممنون سلامت باشید و.. این حرفا
دیگه اومدم خونه به مامان بابامم هیچی نگفتم
چون معمولا آدم درونکراییم، نه اینکه بخوام پنهونی کنم نه ، ولیمدلم اینه همه چیزو نمیگم
الانم بخوام بهشون بگم میخوان حساس بشن ، بخصوص بابام ، بگه خب چی گفت ، زیاد محلش ندادی که ز برا چی گفت برسونمت، و.....
مامانمم آدمی نیست بخوام بهش از این حرفا بزنم ، اونم میشینه تو ذهنش داستان درست میکنه
دیگه منم هیچی نگفتم
ولی الان عداب وجدان گرفتم
حس میکنم کار بدی دارم میکنم
خواهشا راهنماییم کنید