یه روز رفتیم عیادت یکی خیلی هم باهاش رودرواسی داشتیم مشغول حرف زدن بودم یهو شیرینی چرخوندن تعارف کردن ندیدم شیرینه بر نداشتم یارو هم فقط یه بار تعارف کرد ... همین جور که داشت دور میشد ندامت منووو فرا میگرفت نتونستم گفتم غلط کردن و برای کی گذاشتن... خلاصه که تو جمع یارو برگردوندم که شیرینی بردارم
آنقدر با خودم تنهایی حرف زدم که تبدبل شدم به دونفر