2777
2789

یادمه بچه که بودم مدام می رفتم خونه مادربزرگم. یبار که رفتم دیدم کلی لباس از تهران سفارش دادن برای فروش آخه داییام کاسب بودند همشون دخترداییم گفت من لباس میخوام منم داوطلب شدم و دوتاشون رو که عشقم کشید برداشتم وخواستم ببرم ولی مادربزرگم منو دعوا کرد ومن رو از مرد لال سرکوچه ترسوند!🤣🙃🤭




یادمه یکبار رفتم شبو خونه دایی بمونم.زنش هم خیلی پافشاری کرد بمونم.صبح که شد دیدم دم ظهره و اینا هنوز تو خواب نازن!منم که دستشویی داشتم درم قفل بود🤭به زور جیشمونگه داشتم وچند ساعت بعد اونا بیدار شدن!من ی گل برده بودم خونشون گفتم زندایی بده ببرم گفت مگه این گل رزه آنقدر عجله داری؟😑😒 زنداییم گفت میخوایم بریم آرایشگاه من به دخترداییم گفتم برای چی؟ دخترداییم به ننش گفت واون گفت آرایشگاه میرن آرایش کنند نمیزنی که ....کنند! خلاصه منم بغض کنان وناراحت همانطورکه گلم تو دستم بود از پله ها اومدم وگلو گذاشتم همونجا موند😐🤣



یادمه تو بچگی یک عروسک کیوت چشمم و گرفت.خیلی اصرار کردم که مامان منو اونو میخوام! نخریدکه نخرید ! خلاصه من توراه پله کلی گریه زاری اصرار لجوجی.اخرسر بلاخره یک روز بابابام رفتیم از مغازه پایین همون عروسکی روکه چشموگرفتهبودو خریدیم🤣💪🏻


یادمه یکبار تو دوران کودکی با زنداییام رفتیم باشگاه دخرتخالمم اومده بود.من رفتم ورزش کنم که می یابد وسیله هارا که گویا از قبل داغون بودو داغون تر کردم.بعد رفتن به دخترخالم گفتم اونم خایمالیکرد و به. بقیه گفتو خلاص😐🤣



یادمه یکبار که خونه مادربزرگم بودم بابام اومد دنبالم و گفت میریم شمال من گفتم حتما اینو حقه ای برای کشوندنم به خونست. بلاخره بابام راضیم کرد اومدم خونه دم دمای طلوع بود که ماشین ها رو حاضر کردیم ما اونموقعه سواری نداشتم ویک لگن زیر دامون بود. سوار ماشین عموم اینا شدم.اونیکی دخترعموی متاهلمبا شوهرش اومده بود.من هی اصرار داشتم تو ماشین عموم سوارشم چون عاشق پسر عموم که ازمن۳سال بزرگ بود بودم. شمال که رفتیم لب دریا❤️🔥🥰🥳 من صدف جمع کردم. مادرم وللهیی دنیا لباس شلوار آورد که تو طول موندن تنم نکردم.دیدم تمشک میفروشن چشام برق زد وخواستم برم که شوهر دخترعمو بغلم کرد و نداشت! دمپاییامم خیس آب شدوحسرت یک تمشک تو دلم موند😆😭🥲 بستنی خوردیم بازی کردیم و به مدرسه ای که به خاطر معلم بودن عموم بهش تعلق داشت رفتیم ومنو پسر عموم از پله ها بالا میرفتم یادش بخیر😆😥 من تا فردا صبح گرفتم خوابیدم .آما فهمیدم که عموم اینا بی اطلاع ما. رفتن رستوران وماروخیلی ناراحت کردن! داماد اون یکی عموم هم یک مرغ بهارپزکردووسلام😋😂🤗



یادمه ۷ساله که بودم .خانواده عمو وسطیم اومدن. مدتی تو محیط مون بمونم منم ی دخترعموی ۹سالع داشتم همیشه باهم بازی میکردیم بیشتر قعر میکردم خرید میکردیم.یادمه یک جشنواره تو حیاط مون راه انداخته بودیم وقرارشد مهمون دعوت کنیم .زهرا دخترعمومدعوت نامه هارو نوشت ومن بچه های پایین وپسرعمو جون جوینمو دعوت کردم مادرم اول گفت این کاز درست نیست اما گوش ندادم!اول بسم اله که پسرداییم پسرعمومو ناراخت کرد اون قهرکناندورشد.کمی بعد پسرداییم هم رفت .من موندم ودخترعموم بچه های داییم. رفتیم تو بازی کنیم که قرار شد دوب دو شیم من با دختردایی شدم واون دخترداییم هم با دخترداییم! دخترعموم که تنها موند ناراخت وازرده خاطر رفت.دختردایی کوچکیم هم یکجور رفت ومن دختردایی ۹سالمموندیم.اخرسر اونم رفت ومن پریشون شدم.مادرم تمام درراقفل کرد ومن گریه کردم وشروع به کتک زدن کرد.منم چنگش انداختم وگریون به خواب رفتم🥲😁🤣




یادمه یکبار مادربزرگم اینا از کربلا اومدن . همه دورهم جمع بودیم اما بابام رفته بود سرکار.دخترعموزهرام خودکار چراغی آورد متعلق مردا گفتم بابام نیسبده من بدم قبول نکرد و به همه داد وپسرعمو بزرگم خودکار سهم بابامو برداشت ومن خیلی ناراحت شدم☹️⚔️



بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز