مادرشوهرم پشت سر من کنار مادرم بدمو گفته بود ک دخترت حالیش نیس پدرشوهرمم گفته بود مجسمه بهم چرا چون مثل خودشون پر حرف نیستم
خلاصه خیلی چغلی دروغ کرده بود ک مارو تحویل نمیگیره فامیلمو تحویل نمیگیره
مادر من از بدی مادر شوهرم خبر نداشت من چیزی نگفته بودم مبادا ناراحت بشه
از اون روز خیلی نگرانمه
امروز اونجا بودم میخواستم عکس رنگ مو نشونش بدم
عکس میز و مهمونیایی ک گرفتم رو دید
گفت کی مهمونی داشتی
گفتم اینا برا خانواده فلانی(شوهرم) بوده
یهو دیدم ناراحت شد گفت با بچه کوچیک این همه تدارک دیدی چندین مدل غذا
گفتم نه حامله بودم اینجا دیگه خیلی ناراحت شد گفت تو این همه مهمونداری کردی هواشونو داری این چه حرفیه میزنن خلاصه چشاش قرمز شدن
شوهرم دید اومدیم خونه پرسید چی شده بود اولش نگفتم بعد خودمم ناراحت شدم گفتم
حالا الان شوهرم شاکیه میگه صب زنگ میزنم ب مادرم میگم ب مادرت زنگ بزنه
دلم نمیخواد دوباره هم کلام بشن
مادرشوهرم زبون تند تیزی داره