من وقتی با خواهرم زندگی میکردم میرفتم کتابخونه برای کنکور بخونم
کلید دستش نمیدادم که گم نکنه
میذاشتم داخل جاکفشی داخل یکی از کفشها
با سرویس میومد خودش در رو بهش یاد دادم باز کنه بره داخل
صبحها هم قبل اینکه برم براش میوه تکه میکردم میذاشتم یخچال
خودش میومد خونه تلویزیون روشن میکرد میوه شو میخورد گشنش بود ، یه چند ساعت بعدشم من میرسیدم ناهار میخوردیم