از همسرم ناراحت شدم
کل روز بیرون بود کار داشت ولی همش کار نبود
بعد اومد خونه براش غذا گذاشتم مفصل خورد و ظرفا رو شستم و راجب ی موضوعی داشتم نصیحتش میکردم شوهرم با برادرش خیلی خشکه برادرش بزرگه برامون خوبی کرده زیاد ولی همسرم ب چشمش نمیاد
هیچیییی
بعد بش گفتم بزار لباساتو بشورم چون هوا ابریه میخواد بارون بیاد بده کفشتم بشورم تمیز بشه
یکم کثیف شده بود برگشت گفت چقد حرف میزنی زبون شاعر شدی
خیلی ناراحت شدم چقد دلم براش میسوزه منتظرشم همیشه خونه منظمه ولی از لحنش اصلا خوشم نیومد
الانم لباس و کفششو شستم خشک کردم گذاشتم کنار بخاری