الان دو ساله با یکی رلم خانواده اون کاملا در جریانن مامانش چند ماه پیش به زور منا برد طلا فروشی گفت یکم پس انداز دارم طلا انتخاب کن تا گرون نشده بخرم سر عقد بهت بدم از اون ور پسرش تاحالا بمن یه تو نگفته همینجور پسرش برا من پول میزنه هر چی میگم نمیخوام دارم باز پول میزنه برا خودش هیچی نمیخره بعد برا من لباس میخره با اینکه باهم تعهدی نداریم سر کوچیک ترین چیز از من مشورت میگیره ولی خب من میترسم یدفعه کارای ازدواجمون نشه من شرمنده اینا بشم چون پدرم یه اخلاق خاصی داره خیلی خواهان ازدواج با آشنا هست میدونم جواب رد میده بنظرتون تمومش کنم تا بیشتر شرمنده نشدم یا بزارم بگذره هر چی خدا خاست
من با دوسال زندگی متاهلی شوهرم درمورد هیچی ازم نظر نمیخاد ادم حسابم نمیکنه
نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ، یعنی اگر گلوله ای به سمتم شلیک شود سرم را خم نخواهم کرد، یعنی اگر برای بریدن این رگ تیغ در خانه نباشد تا مغازه نخواهم رفت.
نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ، یعنی اگر گلوله ای به سمتم شلیک شود سرم را خم نخواهم کرد، یعنی اگر برای بریدن این رگ تیغ در خانه نباشد تا مغازه نخواهم رفت.