یک روز یک مرده رفت بازدید دیوانه خانه
دید توی طبقه اول یک آقای خیلی غمگین و افسرده نشسته و زیر لب میگه مریم ... مریم .... مریم
به مسئول اونجا گفت مشکل این چیه که دائم افسوس مریم را میخوره؟ گفت: تو جوانی عاشق مریم میشه و بهش نمی رسه و الان از عشق مریم دیونه شده.
خلاصه بخشهای مختلف را می بینن تا می رسن به بخش بیماران روانی زنجیری...
اونجا یک آقایی را می بینن که زنجیرش کردن و هی هوااااار میکشه و داااااد میزنه مرررررررررررررریم .... مررر ییییییییییییم .... مرییمممممممممممم
برای بازدیدکننده جلب توجه می کنه که اینم داره داد میزنه مریم.
از مسئول می پرسه مشکل این چیه که اینم مریم را صدا میزنه ولی با این همه عصبانیت و خشم و دعوا؟؟؟؟؟ مسئول میگه: این شوهر مریم. با مریم ازدواج کرد ولی مریم به این روز انداختش.