بهترین خاطره زمانیه،که همه دکترارو بچم بخاطر وزن کم عیب میزاشتن بدنیا که امد سالم و ناز بود هرگز یادم نمیره همین که از تخت جابجاکردن بهوش امدم گفتم سالم دست و پا داره چقدر پرسنل خندیدن برام
اولین باری که میخواستم در طول عمرم بیمارستان بستری شم و جراحی شم
هوشبر میخواست بهم شماره بده
هی خودمو زدم به اون راه اخرسرم توی جعبه ام آر آی نوشت
کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!
من خودم خاطره اولین روزمدرسه ام خیلی باحاله یادمه جشن بود میگرفتن اولی ها یک روز زودترمیرفتن مدرسه بامادراشون من بامامانم رفتم مدرسه بعد صف تشکیل شد آخرش بچه ها روبردن که مدرسه رونشون بدن همه بچه روبردن ته حیاط که سرویس بهداشتی رونشونمون بدن یدفعه من نگاه کردم دیدم مامانم نیست جیغ زدم من مامانمو میخوام یدفعه دیدم کل بچه ها بامن دارن جیغ میزنن دنبال ماماناشونن خیلی باحال بود همه باهم گریه میکردن ومیدویدیم
سربازی هستم/که به کشتن وقت میروم/تا دوردستها/پرچم دشمن خانگی.....من مومن یامذهبی به معنای کاملش نیستم، فقط دوست دارم که باشم_مشغول فراگیری چهارمین رشته تحصیلیم هستم.من عاشق کمککردنم : از طب سنتی واسلامی،سلامت،روانشناسی،مسایل مذهبی،ادبیات و فرهنگ و برخی موضوعات اطلاعات نسبی دارم : اگر ضرورتی بود بپرسید،شاید کمکی ازم براومد _از همه مهمتر:من محتاج دعای همه عزیزان هستم،باسپاس
وقتی که عشقم(پسرعمم) شنیدم مریض شده خونشون یه شهر دیگه بود تا جور شد و رفتیم عیادتش من هیچی نتونستم بخورم حتی آبم بزور از گلوم پایین میرفت.وقتی که رسیدیم خونشون و دیگه سالم دیدمش خیالم راحت شد.
بعد همونجا خونه اونا مریض شدم از بس اون دوروز هیچی نخورده بودم.سرم قندی و اینا برام زدن همه آبمیوه و کمپوتاشم داد بمن خوردم