بچه ها منو همسرم به یکسری دلایل بسیار تند و یهویی ازدواج کردیم.راضی بودیم هردو ولی بخاطر بقیه بود
مادرشوهرم که نامادری همسرم هس خونه ماس داشتن یواش صحبن میکردن و بدی پدرشوهرمو میگفتم
مادرشوهرم گف همش سر تو باهام دعوا میکنه میگه ارمان نمیاد کمکم
شوهرمم برگشت گف چیکار کنم مامان دیگه مسئولیت یکی دیگم گردنمه اگه دس من بود تا 5.6 سال دیگه زن نمیخاستم حالام مجبورمم
بچا اشکام بند نمیاد چرا زندگی من اینه هیچکی منو نمیخاد