مامانم یه روز شیر مایه زده بود ظهر اومد به من گفت زیر این پتوعه ماست ها حواست باشه پتو رو نکشی ها منم گفتم باشه اقا عصر شد من اومدم درس بخونم از ایناییم که باید اتاقم مرتب باشه تا بتونم درس بخونم یه اهنگی میخونم داشتم اتاقو جمع میکردم دیدم عه یه پتو پایین کمد دیواریه منم فکر کردم از کمد دیواری افتاده چون توش تشکه من پتو رو یدفه کشیدم دیدم ماست ریخت از روی شلوارم گرفته تا روی پتو و فرش و یه بوی بدی هم میداد دیدم مامانم بفهمه خیلی بد میشه مامانمم تو حال بود خلاصه با یه بدبختی از بشقاب و ماگی که تو اتاقم بود کمک گرفتم و اروم جمعشکردم هی رفتم تو اشپزخونه خالیش کردم بعدشم پتو رو گذاشتم روش همینحوری و دیگه ادامه ی کار رو سپردم دست خدای مهربون