توزندگی که اصلا اینقدر بهم سخت میگذشت که نگو چون حس کردم نمیشه جدا شد بچه دوم آوردم وحالا هر روز تو اون غربت با ی یزید همدمم که هر روز آرزوی مرگمودارم اونقدررر سردرگمم که نگو خیلی از شوهرم بدم میاد با بجه ها خوبه ولی هر روز با من با تشر صحبت میکنه فحشم میده منو میترسونه خیلی وحشی طوره .خدایا .
الان اومدم قهر ولی همه میگن با نوزاد میخای چه کنی راستممیگن چلو بقیه خوبه همه میگن برواون خوبه تو بهانه گیری نمیدونن چی میکشم الان میخام دنبال خونه بگردم مقداری پول دارم ولی یه خونه کهنه میدن خونه مناسب اجاره کمه نیس اصن خونه بابا همآدم چهار روز عزیزه بعد سرباره
شاغلم بی پول نیستم