بچه ها رفتم نامزدیش قبلش کت شلوار شوهرمو دادم خشک شویی لباسمم یه ماکسی مخمل ابی نفتی بود پشت باز رفتم ارایشگاه اومدم دخترمو اماده کردم خلاصه راه افتادیم تو راه قلبم مث قلب گنجشک میزد همش دعا دعا میکردم خشکم نزنه یا بتونم خودمو کنترل کنم رسیدیم جلوی در تالار یه حسی بهم گفت احمق نرو برگرد دیوونه شدی مگه ولی دیگه کار از کار گذشته بود جلو در پدرشو دیدم وقتی شوهرم سرگرم خوش و بش با فامیل بود پدرشومنو کشید جلو برای رو بوسی که با یه حالت مظلومی بهم گفت عمو جون پسرمو حلال کن منم خندیدم و گفتم عممووو فیلم هندیش نکن من اصلا تو این فازا نیستم ینی من اصلا به این چیزایی که تو فک میکنی فکرم نمیکنم ولی خودم میدونستم تو دلم چه اشوبیه وارد تالار شدیم با اونایی که میشناختم سلام و علیک گرمی کردم و نهایتا کنار خواهر شوهرم نشستم هنوز عروس دوماد نیومده بودن هر دقیقه یکی میدومد بچه رو از دستم میگرفت چن تا ماشالا میگفت و بعد چند دقیقه برش میگردوند ولی من تو یه دنیای دیگه بودم نفهمیدم چه قد گذشت که صدای دست و جیغ بلند شد همه بلند شدیم بیستیم و براشون دست بزنیم که دیدمش کنار یکی بود که من نبودم لباس دامادی خیلی بهش میومد ولی انگار من مثل سنگ شده بودم انگار برام با دامادای دیگه هیچ فرقی نمیکرد همسرشم خوشگل شده بود در کل اوکی بود ولی تو ارایش زیاده روی کرده بود چهره واقعیش زیر خروارها ارایش پنهون شده بود باچشمدنبال شوهرم گشتم که مشغول خوش و بش با دوستای قدیمیش بود رفتم سمتشون و گفتم و ببخشید اقایون میتونم وند لحظه شوهرمو قرض بگیرم؟انگار هادی فقط منتظر همین حرکت بود از شادی چشماش برق زد گفت خانوم یه خورده مارو تحویل بگیر با اخم گفتم سفارشت ندادم که بخوام تحویلت بگیرم دستمو گرفت و رفتیم سر همون میز قبلی نشستیم به مرد چهارشونه ای که کنارم بود نگاه کردم مردی که چشماش فقط منو میدید مردی که شیش دنگ وجودش برای من بود با خودم گفتم خدایا چه قدر عاشق این مردم چه قدر میپرستمش با خودم گفتم چطور اون نامردو برای یه لحظه هم شده کنار این مرد قرار دادم عجیبه ولی من خوشحال بودم و داشتمخوش میگذروندم برای رقص دو نفره اومدن روی سن عروس خانوم با یه دنیا تکبر و یه اخم غلیظ به همه مهمونا نگاه میکرد و به جای سلام و احوال پرسسی به یه تکون داددن سر اکتفا میکرد دامادم مثل همیشه با همه خودمونی رفتار میکرد تو دلم گفتم دختر بیچاره الان شاید غررور گرفته باشدت اما زندگی واقعی وقتیی شرروعع میشهه. که از این کفشای پاشنه بلند بیای پایین بعد از پایان رقصشون سن پر شد از دوست و اشنایی که برای شاباش دادن رفتن جلو مام به تقلید از بقیه رفتیم جلو هادی با صدای لاتی داد زد شادوماد پیاده شو با هم بریم وقتی مارو دید انگار لبخندش رو لبش ماسید ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و همدیگرو بغل کردن و هادی بهش گفت خوشبخت شی و خطاب به همسرش گفت ابجی تبریک میگم و شاباش بهشون داد احساس کردم داره با اخم نگامون میکنه فقط احساس اما وقتی نگاشون کردم دسدم احساسام درسته اما دیگه برای من مهم نبود همون حین هادی گفت حالا وسطو خالی کنید برای جوونای قدیم و شاد و سرخوش شروع کردیم رقصیدن وسطرقص رفت دخترمونم اورد خیلی حالم خوب بود و همین بود که عصبیش کرده بود اما دست خودم نبودم واقعا حالم خوب بود چون اون لحظه حس کردم من واقعا خوشبختم و یه لحظه تو دلم ازش تشکر کردم که سر قولش نمونده مادرش با حرص نگاه میکرد و بعد پشت چشمی نازک میکرد و سرشو بر میگردوند و برای پسرش کل میکشید بعد اومد کنار ما و بلند یه مشت اسپند دور سر عروس و داماد چرخوند و گفت چشم حسوداتون بترکه و همه با هم داد زدیم ایشالا جا خورد ولی به روی خودش ییاوررد و رفت اسپندو ریخت روی اتیش داشتن شامو سرو میکردن رفتیم روی میزهامون نشستیم و خوش و بش کردیم و از همه جا گفتیمو و دیگه اماده رفتن شدیم دخترم گریه میکرد برای همین هادی گفت من زودتر بچه رو میبرم تو ماشین توام زود بیا عذر خواهی کرد و رفت عروس و دوماد ایستاده بودن و خداحافظی میکردن نوبت من رسید خواستم عروسو بغل کنم و براش ارزوی خوشبختی کنم اما گفت میشه نزدیک نشی عزیزم ارایشم پاک میشه خواستم از شاداماپ خدافظی کنم که گفت فک نمیکردم بیای با خنده جوری که معلوم نباشه چی میگم گفتم چرا نباید بیام فامیل به همین درد میخوره دیگه با خنده مصنوعی تایید کرد رفتم سوار ماشین شدم هادی با خنده گفت عروس خانوم زیر لفظی میخوای بابا دختر شما پیرمو دراورد گفتم حالا شد دختر من؟چطور وقتی میخنده و بازی میکنه دختر باباس؟با همون صدای بلندش گفت اووووو نکشیمون بچه تهرون بعد پرسید دوس داری پشت سر این خل و چلا بوق بوقکنیم یا بریم خونه خودمو لوس کردم گفتم هیچ کدوم اب زرشک پاشو گذاشت رو گازو گفت شما حون بخواه مارال سلطان
ممنون از همتون که وقت گذاشتین و این تایپیکو خوندین من واقعا به این تلنگر نیاز داشتم تا واقعیتو ببینم واقعیت قشنگ زندگی من :))