همونطور که تو تایپک قبل گفتم داشتم امروز از راهروی مدرسه میگذشتم تا برم کلاس بعد دیدم دوتا از همکلاسیم دارن بهم نگا میکنن و میخندن با لبخند رفتم کنارشون گفتم چی شده گفتن هیچی داریم به تو میخندیم آخه خیلی زشتی همینقدرررر غم انگیز من همیشه تو زنگ معلم ها شوخ بودم و هستم شوخی میکنم اونام میخندن ولی ایندفعه داشتم با جامدادی بازی میکردم به طوری که حتی معلم بهم گفت چرا تو خودتی چرا حرف نمیزنی چون تو تایپک قبل افراد زیادی جواب نداده بودن بخاطر همین دوباره هم گفتم شاید یکم خالی بشم من این موضوع رو به هیچ کس نگفتم حتی به دوست صمیم و از صب انقد فکر خیال کردم سرم داره میترکه از درد
هیچ مادری از مرگ نمیترسد،بزرگترین ترس یک مادر از این است که فرزند خود را در این دنیا تنها بگذارد،در حالی که میداند هیچکس مثل او فرزندش را دوست نخواهد داشت ❤