من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد...
مثل چراغی که آخرین بار خودش را میسوزاند تا روشنیاش در خاطر کسی بماند.
نه بیمی از غروب، نه هراسی ز فنا دارم،
که هر غروب، طلوعیست آرام در آغوشِ تو،
اگر چه خاک مرا در خود فرو خواهد برد،
دلم هنوز به نامِ تو میتپد ...
تو ماندنت دلیلِ بودنم بود، ای یقینِ محض،
از مرگ نمیترسم، از نماندن میترسم.
از اینکه ردّم در نگاهِ کسی محو شود، مثل بخار از روی آیینه.
شاید همان شب، ماه لبخند بزند و بگوید: «رفتی... ولی زیبا رفتی».
و آنوقت میفهمم زندگی، همین لحظهی دانستنِ رفتن بود
نه ماندن.
،
🌒🌑🌑