وقتی کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان کرد در پارک دختر کوچکی رودید که عروسک مورد علاقه اش رو گم کرده و گریه میکند کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما عروسک پیدا نشد.
فردایش،با لبخند به دخترک گفت:
《از عروسکت نامه ای رسیده...نوشته نگرانم نباش،من به سفر رفته ام》
از آن روز،هر روز نامه تازه ای از عروسک می آمد؛پر از ماجراهای زیبا از شهر ها وآدم هایی که در سفر دیده بود.
دخترک دیگر گریه نمیکرد .هر روز منتظر نامه ای تازه بود.
تا اینکه یک روز ،کافکا با عروسک دیگر برگشت.
دخترک گفت:
《اما این، عروسک من نیست》
کافکا لبخند زد و نامه آخر را داد.
درنامه نوشته بود :
《سفر من را تغییر داد است》
دخترک عروسک را بوسید و با شادی به خانه رفت.
سال ها بعد،وقتی بزرگ شده بود،در دل همان عروسک یاداشتی مخفی یافت با دست خط کافکا:
هر چیزی را بدان عشق میورزی شاید روزی از دست بدهی...
اما، عشق ،به شکلی دیگر ،به سوی تو باز خواهد گشت.
《عشق از بین نمیرود، فقط شکلش عوض میشود...》