چند روز پیش خودمو خواهر برادرام ساعت شیش عصر رفتیم در سوپر مارکتی و مسیر سوپر مارکت تا خونمون هیچی نیست یعتی خلوت خلوته. رفتیم و من چندتا سوسیس گرفتم گزاشتم رو ترازو بعدش یه مردی که پیر بگو و لاغر و کمرشم خمیده بود بود گفت میشه اینارو بردارید من تخمه رو بزارم رو ترازو؟ منم بدون هیچ حرفی برداشتم. اون حساب کرد و رفت باز برگشت یه خودکار هم خرید و باز رفت. و به مغازه دار گفت من میرم فست فود x... ما کارمون تموم شد داشتیم میرفتیم دیدم این اومد و منم دیده بودم موقع اومدن که فست فودیه بسته هست بهش گفتم آقا فست فودیه بسته هست (گفتم ثواب کرده باشم بدبخت تو سرما نخواد این همه راه بره) بهش گفتم.
بعد ازم پرسید شما خونتون تو فلان مجتمع هست؟ من بد نگاش کردم و چیزی نگفتم و خودش دوباره گفت دیدمتون اونجا برای همسایه هاتون غذا آوردم من تو فست فودیه کار میکنم و خودش همینطوری راجب خودش توضیح میداد.. من باهاش حرف نمیزدم این دنبالمون میومد و زدیم اون دست خیابون باز باهامون اومد. اینو بگم که به شدتتتتتتتتتت زیاد استرس داشتم نفسم هم حتی گرفته بود چون کسی اونجا نبود خواهربرادرامم کوچیک بودن نمیدونستن یهو داداشم میخواست یه چیزی از داداشم بگیره یهو سه چهار قدم رفتن جلو تر مرده اومد دستمو گرفت من نمیتونستم هیچ کاری بکنم حتی نمیتونستم بگم نکن همش پشت سر هم میگفتم نه نه نه و بعدش اون شماره میخواست بهم بده اومد جلوم دستشو آورد پشت که بهم بده خواهر برادرم نبینن و من حالم بدتر میشد اخرشم دید من همش میگم نه رفت جلو تر و برگه ای که توش شماره نوشته بود رو انداخت رو زمین پا روش گذاشت.
که الان مشکل این نیست. به مامانمم گفتم گفت تقصیر خودت بوده نباید بهش میگفتی و اون شب تا صبح خوابم نبرد بابامم بهم گفت تو خواب ناله میکردی و گریه کردی..
چطوری یه سروصدایی در بیارم یا اصلا اون لحضه ذهنم قفل میکنه نمیدونم چی بگم بعدا بهش فکر میکنم تو ذهنم میتونم جواب بدم ولی واقعا این مشکلو دارم😭😭😭😭حتی واسه مرده میترسم برم بیرون
شاید اصلا برای یسریا چیز مهمی نباشه ولی خیلی ناراحت کننده بود برام و هنوزم که بهش فکر میکنم اذیت میشم.
لطفا قضاوتم نکنین چون همش تو فکر اونم و میترسم