تو دوران جنگ رفتیم ویلای یکی از فامیلا که اونجا فامیلای خیلی دور هم بودن
من ۱۶ سالمه اونجا چند تا جوون بودن که من شبا باهاشون مار پله و منچ بازی میکردم
دوتاشون پسردایی هام یکیشون فامیل پسر داییام که تاحالا ندیده بودمش و ۲۵ سالش بود
اونجا خیلی بهم گیر میداد که بیا بازی کنیم و اینا من یوقتایی نمیرفتم ناراحت میشد ولی هی نادیده میگرفتم
یه شب به بهونه اینکه گوشیش گمشده و ... منو مجبور کرد بهش زنگ بزنم و یجوری شمارمو گرفت
جنگ که تموم شد برگشتیم تا حدود یک هفته بعدش هر شب به من مسیج میداد و یسری بحثای چرت باز میکرد که نمیدونم دلم برا مسخره بازیات تنگ شده وی پی ان ندارم بیا با هم یدونه بخریم و...
منم کلا اینجوری بودم که من چه صنمی با تو دارم خلاصه یه شب خیلی سرد باهاش حرف زدم تا ولم کنه تو این دورانم به مامانم مبگفتم میگفت فک میکنه بچه ای میخواد سرتو گرم کنه جدی نگیر و...
تا چند روز پیش با هم حرف نزده بودیم کلا از اخرین باری که من سرد جوابشو دادم فقط چند بار ساعتای ۳ شب تو تلگرام مسیج میداد منم نوتیفشو میدیدم ولی نمیرفتم جواب بدم بعدش میدیدم که پاک کرده
چند روز پیش باز مسیج داد ساعت ۳ اینبار من رفتم جوابشو دادم
خیلی چرت و پرت میگفت
نمیدونم بیا پایین ببینمت من گفتم من ۱۶ سالمه من نمیتونم بیام بیرون این ساعت ازش پرسیدم خونه مارو از کجا بلدی گفت میدونم دیگه
گفت دلم برات تنگ شده
نمیدونم عکستو بفرست ببینمت و...
که من دیگه خیلی عصبانی شدم و خواهرمو صدا کردم و اون حسابشو رسید(از جانب من)
حالا من و خواهرم فکر میکنیم که از من خوشش اومده بود اما مامانم مبگه نه بچه ی اسکلیه بخاطر همین اینجوریه
دوستم میگه دختر ندیدس و فلان
بنظرتون واقعا خوشش میومد ازم و کارش درسته کلا نظرتون چیه؟
من واقعا موذب میشم که فکر میکنم ادم به این بزرگی از من که هنوز بچم خوشش میاد :/