اضطراب داری ب خدا کاااااامل میفهممت
دست روی دست نزار
من انقدر یک مسئله برام حل نشده بود و مدام آزارم میداد و هر روز مرور میکردمش دیگه ذهنم کنترل نداشت چون دچار وسواس شده بودم باید بهش فکر میکردم و فکر اون مسئله مساوی با نابود شدن روحیاتم و تغییر خلق و خوم شد
بیشتر از این کش نده ینی به مادرتم نمیشه محرمانه بگی
ی روز برش دار صاف برو پیش دکتر و از دکتر درخواست کن باهاش صحبت کنه و درز نده بدتر بشی
مادر من ی جور دیگه بود از اون خانمایی که کلا فکر میکنه تیمارستانی ها میرن روانپزشک
دادمش دست دکتر مااااادر منو قانع کرد