منم مثل تو بودم ولی راه حلش هیچی جز رفتن تو دل ترسات نیست
من دوستام اولین بار توی سن ۱۹ سالگی منو بزور بردن بیرون
با بی میلی رضایت دادم فقط همو بیرون کنار در کتابخونه ملی ببینیم
بار دوم بردنم سینما و همینجور رفت تا عادت کردم به جاهای غریب رفتن
بعد از اونم درگیر کار شدم مجبور بودن تنهایی برم بانک و اداره مالیات و بیمه با اینکه کل وجودم سر اینکارا دولتی خمیده میشد ولی مجبور بودم
اینقدر اسکل بازی در اوردم که خاستگار جدی ای نداشتم
تا به همسرم معرفی شدم . اینقدر پنیک داشتم که سعی میکردم هیچکاری جلوش نکنم تا سوتی ندم ، ذهنیت تو ذهن همسرگ ایجاد شده بود که دختر توخودیم ولی خدا خیرش بده قبولم کرد همینجوری
الان واقعا از همه نظر اوکیم ولی همچنان تو روابط دوستی لنگ میزنم
الان ۳ ماهه میرم باشگاه ولی هیچکس حتی سلامم بهم نمیکنه
ولی تو ارتباط با افراد غریبه و مکالمه کوتاه خوب شدم
تو ارتباط خانوادگی بیشتر
بنظرم بزن تو دل ترسات
این اضطراب چیزی نیست که ما بتوایم بابتش توی ی نقطه بمونم . اتفاقا باید زودتر کنار بره