بابای من هر از گاهی تفنگ آبپاش میخره هممونو خیس میکنه هی تا زمانی ک مامانم سربه نیستش کنه تفنگو باز تابستون بعد دوباره میخره و این داستان ادامه دارد...
تور میبندیم از این مبل به اون مبل تو پذیرایی والیبال فلجی بازی میکنیم (خونمون ویلاییِ اپارتمان نیست معلمان اخلاق سایت )
وقتی با مامانم بحث میکنه میره بیرون بالافاصله sms برداشت از حساب میاد برای گوشیش ک خونه جا میذاره همیشه ما همه باهم میگیم کاش ناپلئونی خریده باشه ولی در نهایت نون خامه ای میخره
(الهی من دور بابام بگردم انقدر نفسمه 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍)