واقعا دیگه دارم امیدم رو به زندگی از دست میدم. وقتی میبینم همسنای من همشون تو عشق و حال و ساختن زندگی برای خودشونن و من همش مجبورم تو خونه بمونم از خواهرم مراقبت کنم و همه مسئولیت ها رو دوشمه
تنها امیدم به زندگی این بود که امسال برم دانشگاه یه شهز دیگه تا یه کم فضا برای خودم داشته باشم که اونم مادرم اجازه نداد چون میخواست یکی خونه باشه از بچه مراقبت کنه.دیگه ۲۴ سالم شده و همش وضعیتم بدتر از قبله