خودم که به نظرم همه چیبهمریخته و منم دیگه از پسش برنمیام.
یهچیزایی آزارم میدن که متاسفانه حرفزدن در موردشون بیشتر آزارم میده.
هربار که به حس شیشمم اعتماد نکردم، با پنج حس دیگم تاوانشو دادم.
روانم دیگه نمیکشه، کاش یا من تموم شم
یا این وضعیت.
نمیدونم واقعا دیگه معنای “درست” چیه. احساس میکنم هرچی فکر میکردم درسته، غلطه.
دارم تلاشم رو میکنم اهمیت بدم ولی خیلی وقته ذوقم کور شده.
برای بیان چیزهایی که دارم تحمل میکنم، هیچ کلمهای در من نیست؛ زیاد غمگینم برای زندگی.
حس میکنم حال همه بده.